خورشیدم و شهاب قبولم نمی كند
سیمرغم و عقاب قبولم نمی كند
عریانترم ز شیشه و مطلوب سنگسار
این شهر، بی نقاب قبولم نمی كند
ای روح بیقرار چه با طالعت گذشت
عكسی شدم كه قاب قبولم نمی كند
این چندمین شب است كه بیدار مانده ام
آنگونه ام كه خواب قبولم نمی كند
بیتاب از تو گفتنم، آوخ كه قرنهاست
آن لحظه های ناب قبولم نمی كند
گفتم كه با خیال دلی،خوش كنم ولی
با این عطش سراب قبولم نمی كند
بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام
حق دارد آفتاب قبولم نمی كند
می دانستم که دیگر به انجا بر نمیگردم
در اخرین عکسها لبخند میزدم
دشت را به چشمه سپردم
دریا را به دست ابرها
و او را
به دست ماه و درخت توت
تا همیشه یادش زیبا و شیرین بماند
بعد رویاهایم را برداشتم و امدم
________________________________
فقط من میدانم
فقط تاریکی میداند
ماه چقدر روشن است
فقط خاک میداند
دست های آب چقدر مهربان اند
معنی دقیق نان را
فقط ادم گرسنه میداند
و
فقط من میدانم
من چقدر تنهایم
تو چقدر بی من
از برندگان این جایزه ادبی معتبر در دهه های گذشته می توان به نام هایی چون ریموند کارور و تیم ا بریناشاره کرد.
در جواب دخترم که پرسید: چرا مرا به دنیا آوردی؟
زیرا سال های جنگ بود
و من نیازمند عشق بودم
برای چشیدن طعم آرامش.
زیرا بالای سی سال داشتم
و می ترسیدم از پژمردن
پیش از شکفتن و غنچه دادن.

زیرا طلاق واژه ای ست
تنها برای مرد و زن
نه برای مادر و فرزند.
زیرا تو هرگز نمی توانی بگویی:
مادر سابق من
حتی وقتی جنازه ام را تشییع می کنی.
و هیج چیز، هیچ چیز در این دنیا نمی تواند
میان مادر و فرزند جدایی افکند
نفرت یا مرگ حتی.
و تو بیزاری از من
زیرا تو را به دنیا آورد ه ام
تنها به خاطر ترسم از تنها ماندن
و هرگز مرا نخواهی بخشید
تا زمانی که خود فرزندی به دنیا آوری
ناتوان از تاب آوردن خاکستر سوزان
رویاهاو آرزوهای دور و درازت.
بعضی وقتا فقط این ما ادمها نیستیم که از قطار جا می مونیم...بلکه خودمون میشیم قطار و از ادمهایی که چشمشون به انتظار ماست به سرعت رد میشیم...مثل بلیط یک طرفه که اگه بهش نرسی باطل میشه...باطلشون میکنیم...
گاهی نگاهی
مرد کور روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.» روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد: « امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! »
******* ******* ******* ******* ******* ******* *******
یکی از بستگان خدا -آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟
-نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! -آهان، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* *******
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده مي شود. پس از اندك زماني دادِ شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد: جاسوس مي فرستيد به جهنم؟! با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به جهنم افتادي، شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* نخستين درس مهم - زن نظافتچى
من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است... سؤال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت میکند چيست؟»
******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* دومين درس مهم - کمک در زير باران يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که میباريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو میآمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنشهاى ميان سفيدپوستان و سياهپوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن سياهپوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد؛ بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آنجا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود. زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد.. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست.. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آوردهاند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون: ارادتمند؛ خانم ....
******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* *******
سومين درس مهم - هميشه کسانى که خدمت میکنند را به ياد داشته باشيد
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟ خدمتکار گفت: ٥٠ سنت پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد: بستنى خالى چند است؟ خدمتکار با توجه به اينکه تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت: ٣٥ سنت پسر دوباره سکههايش را شمرد و گفت: براى من يک بستنى بياوريد.
پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت.
هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود! يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد، امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمیماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود!
******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* *******
چهارمين درس مهم - مانعى در مسير
در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشهاى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر میدارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکههاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آنها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند؛ امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند!
سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانهاش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدنها و عرق ريختنهاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آنها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسهاى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکههاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکهها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند.
آن مرد روستايى چيزى را میدانست که بسيارى از ما نمیدانيم!
هر مانعى = فرصتی
******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* ******* *******
|

چمدانی شدم ..به دست اخرین مسافر در ایستگاهی بی نام...به مقصدی بی نشان...تو چشم انتظارش نباش!


ا
آخر این چه کاری بود کردید؟ فکر نکردید دل ما را می شکنید و وادارمان می کنید هر چه فحش بلدیم نثارتان کنیم؟ کتک خورتان ملس شده و فحش کم خوردید در این چند سال که حالا به جای اینکه بروید پاریس یا لندن رای بدهید، رفتید دماوند رای دادید؟ دماوند هم شد جا؟ می خواستید رای بدهید همان سرکوچه خانه تان رای می دادید که نه ما مجبور شویم هی تائید و تکذیب کنیم نه خودتان این همه راه بروید؟ فرض کنیم رفتید دماوند برای استراحت، خوب استراحت تان را می کردید؟ این رای دادن، بدو بدو وسط روز تعطیل، همه مهمانها را معطل ناهار گذاشتن یعنی چه؟ همه را علاف کنید و بروید رای بدهید که چه بشود؟
هر چه فکر کردم که خاتمی برای چی رای داد، نتوانستم بفهمم، شما که دوستان تان در انتخابات شرکت نکردند، خودتان هم که به همه گفتید شرکت نکنند، تا همان شب قبلش ما از همه پرسیدیم چه کار کنیم؟ من خودم در بروکسل رفته بودم توی فرودگاه یک لنگی منتظر بودم که ببینم شما می خواهید رای بدهید یا نه، که اگر خدای ناکرده، دور از جان، رای دادید، ما هم بیائیم تهران، یا شاید هم دماوند یا اردکان برویم رای بدهیم. تا همان شب قبل منتظر ماندیم، گفتند رای نمی دهید. برگشتیم خانه. فردا ظهر یک دفعه دیدیم رفتید رای دادید، خب، ما آن وقت می توانستیم چه کنیم؟ حداقل یک روز قبل یک نشانه ای می دادید، بشکنی می زدید، چشمکی می زدید، که ما برویم در ترکیه که نیم ساعته خودمان را برسانیم ایران و رای بدهیم. من واقعا متاسفم که شما این کار را کردید، نه فقط من، بلکه بیش از دو هزار تا ندا ایرانی، 3574 سهراب ایرانی، 659 تا داریوش آریایی، 439 تا محمد موسوی سبز همه و همه علاف شما شدند. ما که خودمان عقل نداریم که، شما که در جریان هستید، وقتی شما می گوئید ما در انتخابات شرکت نمی کنیم، ولی تحریم هم نمی کنیم. ما که نمی توانیم خودمان تشخیص بدهیم. تا می شنویم که شما رفتی رای دادی، فکر می کنیم همین که رای دادی یعنی اینکه نامزد هم معرفی کردی و می خواهی کل استراتژی ات را عوض کنی. حالا ما هم که دست مان به آن عبای شکلاتی شما بند است، مجبوریم بدو بدو برویم رای بدهیم.
حتی رفیق من تماس گرفته از اردکان که فلانی ما شنیدیم آقای خاتمی رفته اردکان، رفتیم آنجا که اگر رای داد ما هم رای بدهیم، حالا چطوری این وقت روز برویم دماوند؟ به او گفتم که بابا جان، انتخابات تحریم است. برای چی رای بدهی؟ می گوید پس چرا خاتمی رای داده؟ می گویم خاتمی گفته ما در انتخابات شرکت نمی کنیم، یعنی نامزد نمی دهیم. می گوید: پس چرا رای داده؟ می گویم: چون دلش خواسته. می گوید یعنی چه دلش خواسته، مگر دلبخواه است که هر کسی دلش خواست رای بدهد، نخواست رای ندهد؟ می گویم: عزیز دل من! خوب آقای خاتمی که مثل من و تو نیست، او رئیس جمهور بوده، او به جمهوری اسلامی معتقد است. می گوید: ولی شعار ما جمهوری ایرانی است. می گویم: باشد، اشکالی ندارد، شعار تو هر چه می خواهد باشد، شعار آقای خاتمی جمهوری اسلامی است. می گوید: اصلا من خاتمی را قبول ندارم. می گویم: اشکال ندارد، قبول نداشته باش. می گوید: خاتمی باید مثل موسوی و کروبی اینقدر حرف می زد تا او را دستگیر می کردند. می گویم: بعد چی می شد؟ گفت: تو هم مثل اینکه گیجی ها، اگر موسوی و کروبی را دستگیر می کردند ایران قیامت می شد. مگر یادت رفته شعارش را دادیم؟ می گویم: خوب، حالا مگر چه قیامتی به سر موسوی زدی که حالا می خواهی توی سر خاتمی بزنی؟ می گوید: خوب، من که نمی توانم بروم توی خیابان و شعار بدهم و اعتراض کنم. می گویم چرا؟ می گوید: اولا پای من درد می کند، ثانیا زنم در راقفل کرده و می گوید اگر بروی بیرون من قیامت می کنم. می گویم: لابد تو هم از قیامت کردن زنت ترسیدی؟ می گوید: معلوم است که ترسیدم. زنم که مثل من نیست، او وقتی می گوید قیامت می کنم واقعا قیامت می کند. می گویم: خب، حالا من چکار کنم؟ می گوید: باید یک مقاله بنویسی که خاتمی خائن است. می گویم: چرا خائن؟ می گوید: چون گفته رای نمی دهم، ولی رای داده. می گویم: کجا گفته رای نمی دهم؟ می گوید: من چه می دانم. ولی حتما یک جایی گفته.
آقای خاتمی عزیز!
ببین ما را با چه دردسری مواجه کردی؟ تمام دنیا به هم ریخت، دنیا که می دانی یعنی چه؟ یعنی تمام فیس بوک، توئیتر، بالاترین، پائین ترین، گوگل پلاس، همه اش شد فحش خانه که چرا خاتمی رفت رای داد؟ تقصیر خودت است. البته من خیلی دفاع کردم، ولی فایده نداشت. سووال کردم خاتمی بدتر است یا احمدی نژاد؟ جواب دادند خاتمی. گفتم: چرا؟ گفتند: چون خاتمی به ما دروغ گفته. گفتم احمدی نژاد بیشتر دروغ گفته یا خاتمی؟ گفتند: احمدی نژاد و خامنه ای طبیعی است که دروغ بگویند، ولی خاتمی هیچ وقت دروغ نمی گفت، برای چی الآن دروغ گفته؟ گفتم: اولا که دروغ نگفته، ثانیا این چه منطقی است که اگر یک نفر یک دروغ بگوید کارش بدتر از کسی است که هزار بار دروغ بگوید؟ همین رفیق من، آقای خشایار ایرانی که از بس شجاع است، اسمش را نمی نویسد، گفته ما داریم از قلب درد می میریم، همه احساسات ما پر شده از خون و دست مان دارد می لرزد، تو هی می خواهی دلیل بیاوری؟ می گویم: عزیز من! آقای خاتمی اگر می خواست رای دادنش را همه بفهمند که به نفع حکومت کاری بکند، می رفت جلوی دوربین در تهران رای می داد، لابد نمی خواست کسی بفهمد، شما و خبرگزاری فارس دست به دست هم دادید که اگر کسی هم نمی دانست خبردار شود. حالا تو بیشتر نقش داشتی یا خاتمی؟ تو بیشتر تحریم شکنی کردی یا خاتمی؟ می گوید: ببین! همه چیز باید شفاف باشد. اگر خاتمی خیلی شفاف بگوید من مخالف ولایت فقیه هستم، بعد هم برگه رای را پاره کند و بزند با مشت توی دهان مخالفانش، مثل همان کروبی، آن وقت اگر دستگیر بشود ما قیامت می کنیم. می گویم: آن را که می دانم قیامت می کنی، فعلا سر آن قیامتت را بگیر آن طرف که من نترسم، ولی اگر شفافیت خوب است، چرا خودت در فرانسه جرات نمی کنی اسم واقعی ات را بنویسی؟ می گوید: من می روم ایران و برمی گردم، ممکن است مرا دستگیر کنند، یا پاسپورتم را بگیرند. می گویم یعنی تو معتقدی خاتمی که در ایران نشسته باید شفاف باشد، ولی تو در پاریس نباید شفاف باشی؟ می گوید: بله، چون خاتمی اگر می خواهد ما به او اعتماد کنیم، باید شفاف باشد. می گویم: فرض کن آقای خاتمی نخواهد تو به او اعتماد کنی، و بخواهد که در ایران، در همان فضای مسموم سیاسی که هر روز ممکن است همه چیزش به هم بریزد بماند و کار کند، آن وقت چه؟ می گوید: آن وقت ما هم به خاتمی فحش می دهیم. می گویم: یعنی کاری می کنی که رسانه های حکومتی بنویسند که طرفداران خاتمی به او فحاشی کردند و خاتمی جزو فتنه گران نیست؟ گفت: بله. گفتم: و نتیجه اش این می شود که خاتمی به حکومت نزدیک می شود و مورد اعتماد آنها قرار می گیرد؟ یک نگاه تندی به من می کند و می گوید: خاتمی در هر حال الآن مورد اعتماد حکومت است، دیگر مورد اعتماد جنبش سبز نیست. می گویم: یعنی اگر رای نمی داد مورد اعتماد جنبش سبز بود؟ می گوید: نه، معلوم است که نبود. خاتمی وقتی درخواست سازش با رهبری را کرد دیگر ما به او اعتماد نداشتیم. می گویم: پس چه فرقی می کرد رای بدهد یا ندهد؟ وقتی تو در هر حال به او اعتماد نداشتی، چه فرقی می کرد رای بدهد یا ندهد؟
آقای خاتمی!
این شده داستان ما. اصلا من نمی فهمم شما که رهبر یک جنبش اصلاحات هستید که حداقل بین ده تا یک سال است کاملا مرده است، برای چی رای دادید؟ تا حالا باید شناسنامه شما را هم باطل می کردند. البته ما خیلی خوشحالیم که شما در جنبش سبز نبودید و الآن ما مجبور نیستیم بار خفت رای دادن شما را تحمل کنیم، وگرنه الآن چه مکافاتی باید می کشیدیم؟ همین رفیق ما که هفته ای هشت روز پیام می دهد که اصلاحات مرده است، و هیچ کسی طرفدار خاتمی نیست، می گفت حکومت برای این روی رای دادن شما تبلیغ کرده چون مردم طرفدار شما بروند رای بدهند. به او می گویم: مگر نمی گوئی خاتمی را کسی قبول ندارد؟ پس چطور بخاطر شرکت نکردن در انتخابات مردم از او تبعیت می کنند؟ و حکومت هم بخاطر اینکه او را به طرف خودش بکشد، آن هم بعد از ده سال که از فوت او می گذرد، این همه تبلیغات می کند؟ می گوید: ببین، اصلاحات مرده، این که معلوم است، ولی خاتمی نباید رای می داد. می گویم: اگر مرده چطور رای اش اثر دارد؟ می گوید: اتفاقا هیچ اثری هم ندارد. می گویم: اگر هیچ اثری ندارد، پس چرا ناراحتی؟ می گوید: من که ناراحت نیستم، من می گویم که خاتمی که خودش می داند اصلاحات مرده و کسی طرفدار اصلاحات نیست، چرا رای داده؟ می گویم: حالا بالاخره بگو ببینم اصلاح طلبی مرده یا نه؟ می گوید: بله که مرده. می گویم: پس حالا یکی رفته در یک جای دور با شناسنامه مرحوم اصلاحات یک رای به جمهوری اسلامی داده، تو رو سنه نه؟ می گوید: دهه کی! ما تمام مشکل مان همین است که چرا کسی که اصلاحاتش مرده چرا رفته به جمهوری اسلامی رای داده؟ می گویم: لابد او معتقد است هنوز می تواند کاری بکند. می گوید: ولی نمی تواند. می گویم: فرض کن نمی تواند، چی کارش کنیم؟ می گوید: خاتمی دیگر جزو نظام جمهوری اسلامی است. می گویم: خودش هم که همین را می گوید. می گوید: از این به بعد هم نباید خودش را جزو ما حساب کند. می گویم: جزو کی؟ می گوید: ما سبزها. می گویم: مگر شما سبز هستید؟ می گوید: نه، ما به سبزها انتقاد داریم، سبزهای خائن پلید. می گویم: پس شما نه سبز هستید و نه اصلاح طلب هستید و معتقدید خاتمی نباید خودش را جزو شما حساب کند. گفت: بله، همین. می گویم: خودش هم که همین را می گوید.
جناب آقای خاتمی!
دردسر بدی برای ما درست کردید. من دیگر هرگز شما را نمی بخشم، البته می دانید که بخشیدن من چقدر نقش مهمی در تاریخ دارد. شما هشت سال باعث شدید من و هزاران آدم مثل من بتوانیم در ایران کار فرهنگی کنیم و روزنامه داشته باشیم و کتاب چاپ کنیم، من خودم 45 کتاب در آن سالها چاپ کردم، درست است که خودم را مدیون آن دوره می دانستم، ولی به خاطر همین رایی که دادید دیگر خودم را مدیون نمی دانم. حالا می خواهد خوشتان بیاید، می خواهد خوشتان نیاید. همین رفیق من، می گوید که رضاشاه پانزده سال مملکت را از یک ویرانه تبدیل به یک کشور کرد، ولی بخاطر کشتن تقی ارانی، که معلوم نیست رضاشاه اون را کشت یا خودش مریض شد، همه اش به باد رفت و ما حتی اجازه نمی دهیم کسی اسمش را بخوبی ببرد. فرح پهلوی بیست سال از فیلم و کتاب و آزادی زنان و سینما و نمایش حمایت کرد، ولی بخاطر اینکه دهها کتاب در حکومت پهلوی سانسور شدند که اگر ما انقلاب نکرده بودیم و به جای دهها کتاب، هزاران کتاب سانسور نشده بود، حسابش را کف دستش می گذاشتیم و البته تا جایی که توانستیم مزد زحماتش را دادیم. یا مثلا همین آقای امیر عباس هویدا، درست است که ده سال ایران را به بهترین شکل اداره کرد، ولی او هم در انتخابات رای داد و در شرایطی که می توانست کودتایی، انقلابی، حداقل تروری بکند و شاه را بکشد که زودتر ما سر کار بیاییم و مملکت را به همین جا که هست برسانیم، نکرد، ما او را هرگز نمی بخشیم. البته ما مصدق را می بخشیم، چون در اواخر عمرش در تبعید بود و ما خیلی تبعیدی ها را دوست داریم، همین امام خمینی اگر شش ماه قبل از انقلاب مرحوم شده بود، الآن قهرمان ملی ما بود. یا مثلا همین شاپور بختیار که او هم مثل شما فکر می کرد می تواند یک نظام ستمشاهی را اصلاح کند، البته ما خیلی دوستش داریم، آنهایی هم که به او گفتند بختیار بختیار نوکر بی اختیار، می دانید که همه آن یک میلیون نفر از گوادالوپ آمده بودند، لهجه شان را یادتان نیست؟ ما هرگز هاشمی را نمی بخشیم، چون دانشگاه آزاد را برای منافع شخص خودش و جاسبی درست کرد و دخترش را به زور نماینده تهران کرد، حالا دخترش زندانی بشود ممکن است او را ببخشیم و حتی جایزه نوبل صلح هم برایش درخواست کنیم. ما موسوی را می بخشیم، چون الآن زندانی است. پایش را از زندان بیرون بیاورد چنان پوستی از او می کنیم که دیگر غلط بکند شال سبز روی گردنش بیاندازد. ما کروبی را تا وقتی زندانی است می بخشیم. همانطور که گنجی را داشتیم کاملا می بخشیدیم چون داشت می مرد، بدبختانه آمد از ایران بیرون، حالا هر چه بنویسد بالاخره یک چیزی پیدا می کنیم و او را نمی بخشیم، مرتیکه پاسدار مزدور رژیم. اصلا بیخود کردی شش سال زندان رفتی! اصلا خود شما برای چی هشت سال دولت اصلاحات را اداره کردید! باید می گذاشتید یک دولتی مثل احمدی نژاد بیاید تا ما پدرش را در بیاوریم و نشان بدهیم که اگر بنویسند خاتمی و بخوانند احمدی نژاد ایران قیامتی می شود که نگو و نپرس.
آقای خاتمی!
شوخی های مرا ببخشید. روزهای سختی است. ایران روزهای سیاهی را پیش رو دارد. کسانی که غیرمسوولانه، ناآگاهانه، و بی آنکه به آینده کشور فکر کنند، وقتی دهان شان را باز می کنند و قلم شان را رها می کنند و هر چه می خواهند می نویسند و فحاشی می کنند، اینها نمی دانند فردا باید کسی باشد تا بتواند در این نظام بی در وپیکر که از رهبر تا رئیس جمهورش همه با شتاب کشتی ای که ایرانیان در آن ساکنند و در دریای بلا موجاموج خطر احاطه اش کرده، کسانی را می خواهد تا اگر بنا نباشد ایران زیر بمب ها و موشک ها ویران شود، لااقل ده نفر باید مانده باشند که قدرت ایجاد سازش را داشته باشند.
من گمان می کردم که شما در انتخابات رای ندادید، خبرها چنین به دستم رسیده بود، بعدا فهمیدم رای دادید. خیلی فکر کردم، تا به این نتیجه رسیدم که آن برگه گرانقیمت، چه چیزی را خرید. مطمئنم حکومتی ها دوست داشتند شما و هاشمی رای نمی دادید تا با اخراج تان از حکومت خیال شان برای هر دیوانگی راحت شود، ولی حالا خیالم راحت است که آن طرف کسی هست که می توان هنوز به وجودش امیدوار بود. آبرویی که شما با هشت سال اصلاحات به دست آوردید، حتی اگر اشتباه کرده بودید، برای همچون منی که تا چشمم کار می کند بی معرفت و نادان و کج فهم و بی کفایت در سیاست این کشور می بینم، باز هم چیزی نبود که بشود به اعتبار یک اشتباه از عمری خدمت گذشت، اینک که به دقت می نگرم، به همه آنها که در ایران تلاش می کنند تا روزنه امید را باز بگذارند، وقتی نگاه می کنم، می بینم که دادن این رای تا چه حد در دانایی سیاسی ما، اگر بخواهیم بفهمیم، چقدر نقش داشته است.
سالهاست به من می گویند ماله کش خاتمی، یعنی کسی که هر اشتباهی از شما را سعی می کنم با هر طریق می توانم بپوشانم. واقعیت این نیست که چنین می کنم، من فقط صبر می کنم و سعی می کنم زود قضاوت نکنم و نگذارم هیاهوی تبلیغات بر ذهنم اثر بگذارد، اما در مقابل آنچه شخصا از صدقه سر دولت اصلاحات به دست آوردم، یعنی چند سال احساس آزادی، حتی ارزش ماله کشی را هم دارد. آن هم ماله کشی برای آدمی مثل خاتمی. آنقدر کودک نیستم که فکر کنم که آبروی سیاسی ما باید مثل پیردختری که بکارتش را به گور می برد، بی آنکه لذت یک گناه را چشیده باشد، می ارزد. یک بار گفته ام و مکررش می کنم، زمانی آقای احمد ستاری در روزنامه بنیان در پاسخ سووال من که پرسیده بودم رئیس کیست، خندیده بود و گفته بود، والله چه عرض کنم، می گویند تو تحمل آقا بالاسر نداری. گفتم: اشتباه می کنند، ولی اینها که تا حالا دیدم هیچ کدام شان آقا نبودند.
آقای خاتمی عزیز!
روزگار سختی است، تحمل سختی را از شما یاد گرفته ایم. می دانیم کشور در شرایط دشواری است. شرایطی که نه قضاوت سریع را شایسته است و نه عافیت نشستن را بایسته. درودتان باد که در جای سختی نشسته اید و این همه دروغ و دغل را تاب می آورید. خداوند عمرتان را طولانی کند که برای روزهای سخت آینده مردم نیازمند آنند.
Resume
Name: Sahar Golkarihagh Date of born18/02/1984
Email: Sgolkarihagh@gmail.com
EDUCATION:
- Study in Doctorate of Business Administration at National University of Malaysia (already finished 38 course works, include all research courses),Getting ready to start Thesis
- Master of Industrial Management at Tehran Azad University
- Bachelor of Industrial Management at Tehran University
RESEARCH EXPERIENCE:
- Thesis for Master Degree in Industrial Management:
“Recognition of Effective Factors of Social Capital on Implementation of knowledge Management (Case study of Tiles industries Of YAZD State)”
COMPUTER SKILLS:
- Office Applications: Microsoft PowerPoint, Access, Excel, Word, Lotus Notes
PUBLICATIONS:
- Sahar Golkari Hagh, Asghar Moshabaki, Recognition of Effective Factors of Social Capital on Implementation of knowledge Management (Case study of Tiles industries Of YAZD State),in Iranian journal of Innovation Management
HIGHLIGHTS OF QUALIFICATION:
- Excellent public speaking and communication skills, self-motivated team player
- Interns both in industrial and academic environment

Branches in Iran:
•دفتر مركزي ايران
تهران، خيابان خرمشهر، خيابان گلشن، كوچه گلزار، پلاك20
تلفن : 4-88502182
فاكس : 88764771
Email : info@childf.org
http://www.childf.com/
•دفتر تهران
تهران، ميدان راه آهن، ابتداي خيابان وليعصر، كوچه ركاب گردان، پلاك 15
تلفن : 4-55368373
فاكس : 55396131
Email : tehran@childf.org
•دفتر اردبيل
اردبيل، ميدان ارتش، روبروي اداره آب و فاضلاب، طبقه دوم نمايشگاه لوكس، پلاك 635
تلفن : 7718706-0451
فاكس : 7724959-0451
Email : ardebil@childf.org
•دفتر کرمانشاه
کرمانشاه، خيابان سنگر، ساختمان پزشکان اجلاليه، طبقه چهارم، واحد 9
تلفن : 7296215-0831 , 7296216-0831
فاكس : 7296217-0831
Email : kermanshah@childf.org
•دفتر بروجرد
بروجرد، خيابان شهدا، چهارراه حافظ، کوچه شهيدموسوی، پلاك1، طبقه دوم شمالي کد پستی :35445-69137 صندوق پستي : 579
تلفن : 2608003-0662 , 2608004-0662
فاكس :2628979-0662
Email : boroujerd@childf.org
•دفتر شيراز
شيراز، بيست متری سينماسعدی (خيابان هفت تير)، جنب بانک ملی شعبه مخابرات ، طبقه سوم ، واحد 12
تلفن : 2318738-0711 , 2319763-0711
فاكس : 2318040-0711
Email : shiraz@childf.org
•دفتر ارومیه
ارومیه، شهرك فرهنگيان، جنب بيمارستان اميد، كد پستی :35377-57168
تلفن : 3847272-0441
فاكس : 3824447-0441
Email : urmia@childf.org
•دفتر مشهد
مشهد بلوار سجاد خیابان بهار بین بهار 6و8 پلاک 64 فاکس 05117677052
تلفن 05117652423Email : mashhad@childf.org
•دفتر بم
بم، میدان عدالت، ابتدای خیابان زید، کوچه شهدای 18
تلفن : 2310830-0344
فاکس : 2314349-0344
Email : bam@childf.org
•دفتر اصفهان
اصفهان، دروازه دولت، کوچه سرلت، نبش کوچه شهيد امامی، پلاک 122
تلفن : 23530067-0311
فاكس : 2231008-0311
Email : esfahan@childf.com
•دفتر کاشان
کاشان، خیابان بهشتی، روبروی سپاه، پشت بیمارستان شبیح خانی، کوچه شهيد رجایی، پلاک 7
تلفن : 4469898-0361
فاکس : 4469899-0361
Email : kashan@childf.com
•دفتر آمل
آمل، خيابان شهید بهشتی اندیشه 19 جنب شهروند کد پستی4615854814تلفکس 2259138-0121
Email : amol@childf.com
•دفتر تبريز
تبريز، خیابان امام، روبروی مسجد سالار شهيدان، جنب پاساژ سبلان، طبقه 6،واحد 601
تلفکس : 3361809-0411
Email : tabriz@childf.com
•دفتر زابل
زابل، ده متري – روبه روي اداره آگاهي – ساختمان چهارم – طبقه اول سمت راست
تلفکس : 2221062-0542 0542
Email : zabol@childf.com





اتوبوسی آمده از تهران
یکی از صندلی هایش خالی است
قطاری می رود از تبریز
یکی از کوپه هایش خالی است
سینماهای شیراز پر از تماشاچی است
که حتما ردیفی ار آن خالی است
انگار یک نفر هست که اصلا نیست
انگار عده ای هستند که نمی آیند
شاید،کسی در چشم من است
که رفته از چشمم
نمی دانم ...

از : بیژن نجدی