تبليغاتX
زنده اندیشان به زیبایی رسند
یار پسندیده مرا.....................................تیر ماه

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط سحر گلکاری حق |

خورشیدم و شهاب قبولم نمی كند
سیمرغم و عقاب قبولم نمی كند
عریانترم ز شیشه و مطلوب سنگسار
این شهر، بی نقاب قبولم نمی كند
ای روح بیقرار چه با طالعت گذشت
عكسی شدم كه قاب قبولم نمی كند
این چندمین شب است كه بیدار مانده ام
آنگونه ام كه خواب قبولم نمی كند
بیتاب از تو گفتنم، آوخ كه قرنهاست
آن لحظه های ناب قبولم نمی كند
گفتم كه با خیال دلی،خوش كنم ولی
با این عطش سراب قبولم نمی كند
بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام
حق دارد آفتاب قبولم نمی كند

محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط سحر گلکاری حق |

در اخرین عکسها

می دانستم که دیگر به انجا بر نمیگردم

در اخرین عکسها لبخند میزدم

دشت را به چشمه سپردم

دریا را به دست ابرها

و او را 

به دست ماه و درخت توت

تا همیشه یادش زیبا و شیرین بماند

بعد رویاهایم را برداشتم و امدم
________________________________
فقط من میدانم 
فقط تاریکی میداند
ماه چقدر روشن است
فقط خاک میداند 
دست های آب چقدر مهربان اند

معنی دقیق نان را 
فقط ادم گرسنه میداند
و 

فقط من میدانم 
من چقدر تنهایم
تو چقدر بی من


+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط سحر گلکاری حق |

از برندگان این جایزه ادبی معتبر در دهه های گذشته می توان به نام هایی چون ریموند کارور و تیم ا بریناشاره کرد.

 

در جواب دخترم که پرسید: چرا مرا به دنیا آوردی؟
زیرا سال های جنگ بود
و من نیازمند عشق بودم
برای چشیدن طعم آرامش.

زیرا بالای سی سال داشتم
و می ترسیدم از پژمردن
پیش از شکفتن و غنچه دادن.

پاسخ زیبای زن ایرانی به دخترش: چرا مرا به دنیا آوردی؟

زیرا طلاق واژه ای ست
تنها برای مرد و زن
نه برای مادر و فرزند.
زیرا تو هرگز نمی توانی بگویی:
مادر سابق من
حتی وقتی جنازه ام را تشییع می کنی.
و هیج چیز، هیچ چیز در این دنیا نمی تواند
میان مادر و فرزند جدایی افکند
نفرت یا مرگ حتی.

و تو بیزاری از من
زیرا تو را به دنیا آورد ه ام
تنها به خاطر ترسم از تنها ماندن
و هرگز مرا نخواهی بخشید
تا زمانی که خود فرزندی به دنیا آوری
ناتوان از تاب آوردن خاکستر سوزان 
رویاهاو آرزوهای دور و درازت.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط سحر گلکاری حق |

درسته که همه توصیه اکید میکنند که نباید به گذشته برگشت...اما کاش ..ای کاش
آدما گاهی برمیگشتن پشت سرشون رو نگاه میکردن...یه نگاهی می انداختن می دیدن که "کی " ها رو  و "چی" ها رو جا گذاشتن...

بعضی وقتا فقط این ما ادمها نیستیم که از قطار جا می مونیم...بلکه خودمون میشیم قطار و از ادمهایی که چشمشون به انتظار ماست به سرعت رد میشیم...مثل بلیط یک طرفه که اگه بهش نرسی باطل میشه...باطلشون میکنیم...
گاهی نگاهی 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط سحر گلکاری حق |


 

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.»

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

« امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! »



وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید!



******* ******* ******* ******* ******* ******* *******

******* ******* ******* ******* ******* ******* *******

 

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد...

-آهای، آقا پسر!

 

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟

 

-نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

-آهان، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!


 

******* ******* ******* ******* ******* ******* *******

******* ******* ******* ******* ******* ******* *******

 


اشتباه فرشتگان

 

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده مي شود.  پس از اندك زماني دادِ شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد: جاسوس مي فرستيد به جهنم؟!

-از روزي كه اين آدم به جهنم آمده، مدام در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و عرصه را به من تنگ کرده است.

سخن درويش اين چنين بود:

با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به جهنم افتادي، شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

 

 

******* ******* ******* ******* ******* ******* *******

******* ******* ******* ******* ******* ******* *******
 

نخستين درس مهم - زن نظافتچى

 

من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است... سؤال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟ 
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سؤال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سؤال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟ 
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد. 
من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام.

 

 

******* ******* ******* ******* ******* ******* *******

******* ******* ******* ******* ******* ******* *******

دومين درس مهم - کمک در زير باران  

يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که می‌باريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى ميان سفيدپوستان و سياه‌پوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن سياه‌پوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد؛ بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آنجا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود. 
 

زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد.. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست.. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آورده‌اند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون: 
«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هايم، که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آنکه شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به ديگران دعا می‌کنم.»

ارادتمند؛ خانم ....


 

******* ******* ******* ******* ******* ******* *******

******* ******* ******* ******* ******* ******* *******

 

سومين درس مهم - هميشه کسانى که خدمت می‌کنند را به ياد داشته باشيد


 

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
 

پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟ 

خدمتکار گفت: ٥٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد: بستنى خالى چند است؟

خدمتکار با توجه به اينکه تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت: ٣٥ سنت

پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت: براى من يک بستنى بياوريد.


خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت...

 

پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت.

 

هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود!
 

يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد، امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود!

   

 

******* ******* ******* ******* ******* ******* *******

******* ******* ******* ******* ******* ******* *******

 

چهارمين درس مهم - مانعى در مسير


 

در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند؛ امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند!

 

سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند.

 

آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!

 

هر مانعى = فرصتی


******* ******* ******* ******* ******* ******* *******

******* ******* ******* ******* *******

******* ******* *******

*******
*

بگذاريد اين ايميل به حيات خود ادامه دهد و براي دوستان خود ارسالش کنید. 

لطفاً این داستانهای کوتاه را برای دوستان خود ارسال نمایید، کسانی که برایتان ارزشمند هستند، اما اگر این کار را انجام ندادید، نگران نباشید؛ هیچ حادثه ناخوشایندی برای شما رخ نخواهد داد، شما تنها این فرصت را که به دنیای شخص دیگری با این مطلب روشنایی بیشتری ببخشید، از دست خواهید داد! کسی چه می داند، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون بیشترین نیاز را به خواندن این مطلب داشته باشد

«خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد»، این رو هیچ وقت از یاد نبر دوست خوب من

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط سحر گلکاری حق |





قرارمان
فصل انگور
شراب كه شدم
تو
جام بیاور
من جان ..... ...                                                                   شاعر: رحمان عباسي

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط سحر گلکاری حق |

زنده یاد احمد شاملو 

لمسِ تن تو
شهوت است و گناه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد....
...
داغیِ لبت ، جهنم من است
...حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند

هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست
حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد.....

فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است
حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس

خاتون من!

حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،
یک بوسه
ـ یک نگاه حتی ـ حرامم باد !

اگر تو عاشق من نباشی ........ !
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 4:55 قبل از ظهر توسط سحر گلکاری حق |

آن قدر دوری 
                 آنقدر نزدیک
                                      که در هر مژه بر هم زدنی
                                                                            خواب تو را می بینم
**************************************************************
می دانم خدا میخواهد یاد بگیرم که جهان در تو خلاصه نمی شود!
عشق در تو! امید با تو کامل و لازم نمیشود...
                                                        اما چه کنم ؛ من آن "اسماعیل م" که 
                                                                                                       چاقو گردنش را برید...
*****************************************************************************
سی و دو حرف خسته ی زبان مادری 
                                                فارسی دری
              تک به تک
                               تو را به یاد من هجوم می آورند
******************************************************
کسی سیب نگاه مرا 
                               بر درختش نخواست
***************************************************
از میان این همه صدای پا
                              هیچ کدام  
                                             تکرار  آهنگ 
                                                                   قدم های "تو نیست.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط سحر گلکاری حق |


چمدانی شدم ..به دست اخرین مسافر در ایستگاهی بی نام...به مقصدی بی نشان...تو چشم انتظارش نباش!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط سحر گلکاری حق |


تو مرا ببوس
دراستمرار تن داده 
به عطر جامانده و 
خانه ی نغمه های خالی
تو مرا ببوس
پیش از اعتماد به آفتاب
کنار قرص های آرام بخش 
دلم برایت تنگ می شود
و خورشید می رود

+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 3:56 قبل از ظهر توسط سحر گلکاری حق |


    ساقیا آمدن عید مبارک بادت
    وان مواعید که کردی مرواد از یادت
    در شگفتم که درین مدتِ ایام فراق
    برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت
    برسان بندگی دختر رز گو بدر آی
    که دم همت ما کرد ز بند آزادت
    شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
    جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادت
    شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت
    بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
    چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات باز آورد
    طالع نامور و دولت مادرزادت
    حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
    ورنه طوفان حوادث ببرد بنیادت

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط سحر گلکاری حق |


خسته از تمام روزمرگی ها نشسته ام و فیس بوکم را به صحبت میگیرم

عکس دوستانی را میبینم آنور ِ مرز های ممنوعه

که به کنسرت داریوش میروند و شوق چشمشان

شبیه مشروب دستشان لبریز است

خوشحالشان میشوم ...

آزادی را در چشم هایشان خیره میشوم و لبخند میزنم / تلخ لبخند میزنم

دلم برایشان تنگ شده و چه خوب که دلشان با چیز هایی سرگرم است که

در خانه ی پدری ، جایی برای اکران نداشت

به خودم می اندیشم که درگیر ِ رفتنم ...

شبیه سربازی که آنقدر از شکست مطمئن است

که فرار را به قراری که با تمام مرز های کشورش بسته ترجیح میدهد

می دانم روزی دلم برای تمام آنچه ایران است تنگ می شود

دلم برای میدان انقلابش و آن همه چشم خسته که از سر کار می آیند

و چه دوست داشتنی تو را آدم حساب نمیکنند ....

برای کافه نادری ... که جای قهوه بوی شعر از حوالیش می آمد

برای تمام قهوه فرانسه های دست چندمی که

در گودو ، تمدن ، هنر ، سپیدگاه ... خوردم و

دلم را به چشم های گارسونش خوش میکردم که همیشه شکر را جا میگذاشت

برای تمام راننده تاکسی هایی که از فشار تنهایی ، مرا به حرف میگرفتند

و چه شیرین بود وقتی یک راننده تاکسی با تو از نیچه حرف میزند

یا وقتی پینک فلوید میگذارد و شروع میکند به ترجمه کردنش

دلم برای تمام چارشنبه سوری هایش ...

که دختر همسایه ، غریبیگی هایش را برای یک شب کنار میگذاشت

و دور آتش سرخپوستی میرقصیدیم

دلم برای دلهره ی مشروب خریدنش تنگ میشود... که به هزار نفر رو میزدی

آخرش چیپس و ماست و صدای هایده تو را از دیسکو های وگاس هم فرا تر میبرد

برای تمام نان هایی که در کودکی میخریدیم

زنبیل به دست به خیابان میزدیم و با دوچرخه هایمان

به تمام الگانس ها پز میدادیم

برای جاده کندوان و تمام جیغ هایی که میکشیدیم و دعا میکردیم

تمام تونل ها برای یک روز هم که شده قد بکشند

....

هرچه با خودم تقلا میکنم میبینم هنوز هم ترجیح می دهم آلبوم ابی را

با بدختی بگیرم تا اینکه مشروب به دست فریاد بزنم : خلـــــــــیج رو بخون ، خلیج

هنوز ترجیح می دهم روی میز های کافه نادری ،

درگیر پیدا کردن ِ جای فروغ باشم تا اینکه در شانزالیزه ،

قهوه ام را با لهجه ی فرانسوی بخورم

هنوز دلم میخواهد راننده تاکسی برایم از نیچه بگوید و من ذوق کنم

....

هنـــــــــــوز دلم میخواهد سیگارم را یواشکی از پدر بکشم

تا شب هایی که اعصابش /سیگار میخواست ، با خجالت از من بپرسد :

" از جعبه سیگار ِ پسر به پدر ارث میرسه یا نه ؟ "

هنوز دلم میخواهد پارک پرواز بلند ترین جای دنیا باشد ....

هنوز دلم میخواهد تمام پارتی ها ، به پتو های چسبیده به پنجره مجهز شود

میدانی ؟ فقر ، یک صمیمیت احمقانه می آورد ، که هیچ فلسفه ای از پس تعبیر

لذتش بر نیامده

...

باید رفتنم را به عقب بیندازم ....

من دلم هنوز گیر ِ اسم کوچه هاییست که جبهه نرفته شهید شدند

هنوز دلم پیش تخفیفیست که مادر / چانه اش را میزد

هنوز دلم تنگ تمام اتفاق هاییست که در مرز های ایران میفتد

هنـــــــــــــــوز دلم گیر ِ تمام میدان های شهر است که از هر فاصله ای

داد میزنند : آزادی ...یک نفر ... آزادی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.

این فرودگاه هر چقدر مجهز باشد ، دلبستگی های مرا بلند نمی کند

آقای راننده ... حمیرا بگذار ... دربست ... تمام تهران را بگردیم

دلم نرفته ... تنگ شده برای ماندنم ...........

هومن شریفی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 3:38 قبل از ظهر توسط سحر گلکاری حق |


ساعتِ هشتِ بعدازظهرِ روزِ یکشنبه ۴ آبان۱۳۳۱

خوب سیمین جان | یک خریّت کرده‌ام که ناچارم برایت بنویسم | چهاروسه‌ربع بعدازظهر از سرِکاغذ بلند شدم و رفتم شمیران... | دمِ غُروب بود و هوا داشت تاریک می‌شد | از پُل عبور کردم و یکمرتبه یادم به آن روز‌ها افتاد که با هم از همین راه می‌آمدیم و می‌رفتیم... | روی هر سنگی که یک وقت نشسته بودیم | اندکی نشستم | و هوای تو را بو کردم | و در جستجویِ تو | زیر همهء درخت‌ها را گشتم 

و بعد از‌‌‌ همان راه معهود | به طرف جادهء پهلوی راه افتادم | وسط‌های راه کم‌کم تاریک شد | و کسی هم نبود | و یکمرتبه گریه‌ام گرفت | اگر بدانی چقدر گریه کردم 

از نزدیکی هایِ آنجا | که آن شب پایت پیچید و رگ‌به‌رگ شد| (یادت هست؟) | گریه‌ام گرفت | تا برسم به اول جادهء اسفالتة آن طرف... | هِق‌هِق‌کنان می‌رفتم... | رفتم تا پایِ آن دوتا درخت که بالای کوه است | و یکی دو سه بار قبل از عروسی | پای آن نشستیم و من... | یادت هست؟ 

در تاریکیِ آن بالا | اطراف و چراغ‌های پایین را | از لایِ اشک | مُدّتی نگاه کردم | و بعد با حالی بد‌تر و زار‌تر راه افتادم که برگردم | از میانِ تیغ‌ها و خار‌ها همین‌طور افتان‌وخیزان و گریان و هق‌هق‌کنان..

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط سحر گلکاری حق |

She gave u birth, she gives u love, she teaches
u to smile to reach that extra mile, its the
woman behind everyone. wish her HAPPY WOMEN'S DAY!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط سحر گلکاری حق |

ا


جناب آقای خاتمی!

آخر این چه کاری بود کردید؟ فکر نکردید دل ما را می شکنید و وادارمان می کنید هر چه فحش بلدیم نثارتان کنیم؟ کتک خورتان ملس شده و فحش کم خوردید در این چند سال که حالا به جای اینکه بروید پاریس یا لندن رای بدهید، رفتید دماوند رای دادید؟ دماوند هم شد جا؟ می خواستید رای بدهید همان سرکوچه خانه تان رای می دادید که نه ما مجبور شویم هی تائید و تکذیب کنیم نه خودتان این همه راه بروید؟ فرض کنیم رفتید دماوند برای استراحت، خوب استراحت تان را می کردید؟ این رای دادن، بدو بدو وسط روز تعطیل، همه مهمانها را معطل ناهار گذاشتن یعنی چه؟ همه را علاف کنید و بروید رای بدهید که چه بشود؟

هر چه فکر کردم که خاتمی برای چی رای داد، نتوانستم بفهمم، شما که دوستان تان در انتخابات شرکت نکردند، خودتان هم که به همه گفتید شرکت نکنند، تا همان شب قبلش ما از همه پرسیدیم چه کار کنیم؟ من خودم در بروکسل رفته بودم توی فرودگاه یک لنگی منتظر بودم که ببینم شما می خواهید رای بدهید یا نه، که اگر خدای ناکرده، دور از جان، رای دادید، ما هم بیائیم تهران، یا شاید هم دماوند یا اردکان برویم رای بدهیم. تا همان شب قبل منتظر ماندیم، گفتند رای نمی دهید. برگشتیم خانه. فردا ظهر یک دفعه دیدیم رفتید رای دادید، خب، ما آن وقت می توانستیم چه کنیم؟ حداقل یک روز قبل یک نشانه ای می دادید، بشکنی می زدید، چشمکی می زدید، که ما برویم در ترکیه که نیم ساعته خودمان را برسانیم ایران و رای بدهیم. من واقعا متاسفم که شما این کار را کردید، نه فقط من، بلکه بیش از دو هزار تا ندا ایرانی، 3574 سهراب ایرانی، 659 تا داریوش آریایی، 439 تا محمد موسوی سبز همه و همه علاف شما شدند. ما که خودمان عقل نداریم که، شما که در جریان هستید، وقتی شما می گوئید ما در انتخابات شرکت نمی کنیم، ولی تحریم هم نمی کنیم. ما که نمی توانیم خودمان تشخیص بدهیم. تا می شنویم که شما رفتی رای دادی، فکر می کنیم همین که رای دادی یعنی اینکه نامزد هم معرفی کردی و می خواهی کل استراتژی ات را عوض کنی. حالا ما هم که دست مان به آن عبای شکلاتی شما بند است، مجبوریم بدو بدو برویم رای بدهیم.

حتی رفیق من تماس گرفته از اردکان که فلانی ما شنیدیم آقای خاتمی رفته اردکان، رفتیم آنجا که اگر رای داد ما هم رای بدهیم، حالا چطوری این وقت روز برویم دماوند؟ به او گفتم که بابا جان، انتخابات تحریم است. برای چی رای بدهی؟ می گوید پس چرا خاتمی رای داده؟ می گویم خاتمی گفته ما در انتخابات شرکت نمی کنیم، یعنی نامزد نمی دهیم. می گوید: پس چرا رای داده؟ می گویم: چون دلش خواسته. می گوید یعنی چه دلش خواسته، مگر دلبخواه است که هر کسی دلش خواست رای بدهد، نخواست رای ندهد؟ می گویم: عزیز دل من! خوب آقای خاتمی که مثل من و تو نیست، او رئیس جمهور بوده، او به جمهوری اسلامی معتقد است. می گوید: ولی شعار ما جمهوری ایرانی است. می گویم: باشد، اشکالی ندارد، شعار تو هر چه می خواهد باشد، شعار آقای خاتمی جمهوری اسلامی است. می گوید: اصلا من خاتمی را قبول ندارم. می گویم: اشکال ندارد، قبول نداشته باش. می گوید: خاتمی باید مثل موسوی و کروبی اینقدر حرف می زد تا او را دستگیر می کردند. می گویم: بعد چی می شد؟ گفت: تو هم مثل اینکه گیجی ها، اگر موسوی و کروبی را دستگیر می کردند ایران قیامت می شد. مگر یادت رفته شعارش را دادیم؟ می گویم: خوب، حالا مگر چه قیامتی به سر موسوی زدی که حالا می خواهی توی سر خاتمی بزنی؟ می گوید: خوب، من که نمی توانم بروم توی خیابان و شعار بدهم و اعتراض کنم. می گویم چرا؟ می گوید: اولا پای من درد می کند، ثانیا زنم در راقفل کرده و می گوید اگر بروی بیرون من قیامت می کنم. می گویم: لابد تو هم از قیامت کردن زنت ترسیدی؟ می گوید: معلوم است که ترسیدم. زنم که مثل من نیست، او وقتی می گوید قیامت می کنم واقعا قیامت می کند. می گویم: خب، حالا من چکار کنم؟ می گوید: باید یک مقاله بنویسی که خاتمی خائن است. می گویم: چرا خائن؟ می گوید: چون گفته رای نمی دهم، ولی رای داده. می گویم: کجا گفته رای نمی دهم؟ می گوید: من چه می دانم. ولی حتما یک جایی گفته.

آقای خاتمی عزیز!

ببین ما را با چه دردسری مواجه کردی؟ تمام دنیا به هم ریخت، دنیا که می دانی یعنی چه؟ یعنی تمام فیس بوک، توئیتر، بالاترین، پائین ترین، گوگل پلاس، همه اش شد فحش خانه که چرا خاتمی رفت رای داد؟ تقصیر خودت است. البته من خیلی دفاع کردم، ولی فایده نداشت. سووال کردم خاتمی بدتر است یا احمدی نژاد؟ جواب دادند خاتمی. گفتم: چرا؟ گفتند: چون خاتمی به ما دروغ گفته. گفتم احمدی نژاد بیشتر دروغ گفته یا خاتمی؟ گفتند: احمدی نژاد و خامنه ای طبیعی است که دروغ بگویند، ولی خاتمی هیچ وقت دروغ نمی گفت، برای چی الآن دروغ گفته؟ گفتم: اولا که دروغ نگفته، ثانیا این چه منطقی است که اگر یک نفر یک دروغ بگوید کارش بدتر از کسی است که هزار بار دروغ بگوید؟ همین رفیق من، آقای خشایار ایرانی که از بس شجاع است، اسمش را نمی نویسد، گفته ما داریم از قلب درد می میریم، همه احساسات ما پر شده از خون و دست مان دارد می لرزد، تو هی می خواهی دلیل بیاوری؟ می گویم: عزیز من! آقای خاتمی اگر می خواست رای دادنش را همه بفهمند که به نفع حکومت کاری بکند، می رفت جلوی دوربین در تهران رای می داد، لابد نمی خواست کسی بفهمد، شما و خبرگزاری فارس دست به دست هم دادید که اگر کسی هم نمی دانست خبردار شود. حالا تو بیشتر نقش داشتی یا خاتمی؟ تو بیشتر تحریم شکنی کردی یا خاتمی؟ می گوید: ببین! همه چیز باید شفاف باشد. اگر خاتمی خیلی شفاف بگوید من مخالف ولایت فقیه هستم، بعد هم برگه رای را پاره کند و بزند با مشت توی دهان مخالفانش، مثل همان کروبی، آن وقت اگر دستگیر بشود ما قیامت می کنیم. می گویم: آن را که می دانم قیامت می کنی، فعلا سر آن قیامتت را بگیر آن طرف که من نترسم، ولی اگر شفافیت خوب است، چرا خودت در فرانسه جرات نمی کنی اسم واقعی ات را بنویسی؟ می گوید: من می روم ایران و برمی گردم، ممکن است مرا دستگیر کنند، یا پاسپورتم را بگیرند. می گویم یعنی تو معتقدی خاتمی که در ایران نشسته باید شفاف باشد، ولی تو در پاریس نباید شفاف باشی؟ می گوید: بله، چون خاتمی اگر می خواهد ما به او اعتماد کنیم، باید شفاف باشد. می گویم: فرض کن آقای خاتمی نخواهد تو به او اعتماد کنی، و بخواهد که در ایران، در همان فضای مسموم سیاسی که هر روز ممکن است همه چیزش به هم بریزد بماند و کار کند، آن وقت چه؟ می گوید: آن وقت ما هم به خاتمی فحش می دهیم. می گویم: یعنی کاری می کنی که رسانه های حکومتی بنویسند که طرفداران خاتمی به او فحاشی کردند و خاتمی جزو فتنه گران نیست؟ گفت: بله. گفتم: و نتیجه اش این می شود که خاتمی به حکومت نزدیک می شود و مورد اعتماد آنها قرار می گیرد؟ یک نگاه تندی به من می کند و می گوید: خاتمی در هر حال الآن مورد اعتماد حکومت است، دیگر مورد اعتماد جنبش سبز نیست. می گویم: یعنی اگر رای نمی داد مورد اعتماد جنبش سبز بود؟ می گوید: نه، معلوم است که نبود. خاتمی وقتی درخواست سازش با رهبری را کرد دیگر ما به او اعتماد نداشتیم. می گویم: پس چه فرقی می کرد رای بدهد یا ندهد؟ وقتی تو در هر حال به او اعتماد نداشتی، چه فرقی می کرد رای بدهد یا ندهد؟

آقای خاتمی!

این شده داستان ما. اصلا من نمی فهمم شما که رهبر یک جنبش اصلاحات هستید که حداقل بین ده تا یک سال است کاملا مرده است، برای چی رای دادید؟ تا حالا باید شناسنامه شما را هم باطل می کردند. البته ما خیلی خوشحالیم که شما در جنبش سبز نبودید و الآن ما مجبور نیستیم بار خفت رای دادن شما را تحمل کنیم، وگرنه الآن چه مکافاتی باید می کشیدیم؟ همین رفیق ما که هفته ای هشت روز پیام می دهد که اصلاحات مرده است، و هیچ کسی طرفدار خاتمی نیست، می گفت حکومت برای این روی رای دادن شما تبلیغ کرده چون مردم طرفدار شما بروند رای بدهند. به او می گویم: مگر نمی گوئی خاتمی را کسی قبول ندارد؟ پس چطور بخاطر شرکت نکردن در انتخابات مردم از او تبعیت می کنند؟ و حکومت هم بخاطر اینکه او را به طرف خودش بکشد، آن هم بعد از ده سال که از فوت او می گذرد، این همه تبلیغات می کند؟ می گوید: ببین، اصلاحات مرده، این که معلوم است، ولی خاتمی نباید رای می داد. می گویم: اگر مرده چطور رای اش اثر دارد؟ می گوید: اتفاقا هیچ اثری هم ندارد. می گویم: اگر هیچ اثری ندارد، پس چرا ناراحتی؟ می گوید: من که ناراحت نیستم، من می گویم که خاتمی که خودش می داند اصلاحات مرده و کسی طرفدار اصلاحات نیست، چرا رای داده؟ می گویم: حالا بالاخره بگو ببینم اصلاح طلبی مرده یا نه؟ می گوید: بله که مرده. می گویم: پس حالا یکی رفته در یک جای دور با شناسنامه مرحوم اصلاحات یک رای به جمهوری اسلامی داده، تو رو سنه نه؟ می گوید: دهه کی! ما تمام مشکل مان همین است که چرا کسی که اصلاحاتش مرده چرا رفته به جمهوری اسلامی رای داده؟ می گویم: لابد او معتقد است هنوز می تواند کاری بکند. می گوید: ولی نمی تواند. می گویم: فرض کن نمی تواند، چی کارش کنیم؟ می گوید: خاتمی دیگر جزو نظام جمهوری اسلامی است. می گویم: خودش هم که همین را می گوید. می گوید: از این به بعد هم نباید خودش را جزو ما حساب کند. می گویم: جزو کی؟ می گوید: ما سبزها. می گویم: مگر شما سبز هستید؟ می گوید: نه، ما به سبزها انتقاد داریم، سبزهای خائن پلید. می گویم: پس شما نه سبز هستید و نه اصلاح طلب هستید و معتقدید خاتمی نباید خودش را جزو شما حساب کند. گفت: بله، همین. می گویم: خودش هم که همین را می گوید.

جناب آقای خاتمی!

دردسر بدی برای ما درست کردید. من دیگر هرگز شما را نمی بخشم، البته می دانید که بخشیدن من چقدر نقش مهمی در تاریخ دارد. شما هشت سال باعث شدید من و هزاران آدم مثل من بتوانیم در ایران کار فرهنگی کنیم و روزنامه داشته باشیم و کتاب چاپ کنیم، من خودم 45 کتاب در آن سالها چاپ کردم، درست است که خودم را مدیون آن دوره می دانستم، ولی به خاطر همین رایی که دادید دیگر خودم را مدیون نمی دانم. حالا می خواهد خوشتان بیاید، می خواهد خوشتان نیاید. همین رفیق من، می گوید که رضاشاه پانزده سال مملکت را از یک ویرانه تبدیل به یک کشور کرد، ولی بخاطر کشتن تقی ارانی، که معلوم نیست رضاشاه اون را کشت یا خودش مریض شد، همه اش به باد رفت و ما حتی اجازه نمی دهیم کسی اسمش را بخوبی ببرد. فرح پهلوی بیست سال از فیلم و کتاب و آزادی زنان و سینما و نمایش حمایت کرد، ولی بخاطر اینکه دهها کتاب در حکومت پهلوی سانسور شدند که اگر ما انقلاب نکرده بودیم و به جای دهها کتاب، هزاران کتاب سانسور نشده بود، حسابش را کف دستش می گذاشتیم و البته تا جایی که توانستیم مزد زحماتش را دادیم. یا مثلا همین آقای امیر عباس هویدا، درست است که ده سال ایران را به بهترین شکل اداره کرد، ولی او هم در انتخابات رای داد و در شرایطی که می توانست کودتایی، انقلابی، حداقل تروری بکند و شاه را بکشد که زودتر ما سر کار بیاییم و مملکت را به همین جا که هست برسانیم، نکرد، ما او را هرگز نمی بخشیم. البته ما مصدق را می بخشیم، چون در اواخر عمرش در تبعید بود و ما خیلی تبعیدی ها را دوست داریم، همین امام خمینی اگر شش ماه قبل از انقلاب مرحوم شده بود، الآن قهرمان ملی ما بود. یا مثلا همین شاپور بختیار که او هم مثل شما فکر می کرد می تواند یک نظام ستمشاهی را اصلاح کند، البته ما خیلی دوستش داریم، آنهایی هم که به او گفتند بختیار بختیار نوکر بی اختیار، می دانید که همه آن یک میلیون نفر از گوادالوپ آمده بودند، لهجه شان را یادتان نیست؟ ما هرگز هاشمی را نمی بخشیم، چون دانشگاه آزاد را برای منافع شخص خودش و جاسبی درست کرد و دخترش را به زور نماینده تهران کرد، حالا دخترش زندانی بشود ممکن است او را ببخشیم و حتی جایزه نوبل صلح هم برایش درخواست کنیم. ما موسوی را می بخشیم، چون الآن زندانی است. پایش را از زندان بیرون بیاورد چنان پوستی از او می کنیم که دیگر غلط بکند شال سبز روی گردنش بیاندازد. ما کروبی را تا وقتی زندانی است می بخشیم. همانطور که گنجی را داشتیم کاملا می بخشیدیم چون داشت می مرد، بدبختانه آمد از ایران بیرون، حالا هر چه بنویسد بالاخره یک چیزی پیدا می کنیم و او را نمی بخشیم، مرتیکه پاسدار مزدور رژیم. اصلا بیخود کردی شش سال زندان رفتی! اصلا خود شما برای چی هشت سال دولت اصلاحات را اداره کردید! باید می گذاشتید یک دولتی مثل احمدی نژاد بیاید تا ما پدرش را در بیاوریم و نشان بدهیم که اگر بنویسند خاتمی و بخوانند احمدی نژاد ایران قیامتی می شود که نگو و نپرس.

آقای خاتمی!

شوخی های مرا ببخشید. روزهای سختی است. ایران روزهای سیاهی را پیش رو دارد. کسانی که غیرمسوولانه، ناآگاهانه، و بی آنکه به آینده کشور فکر کنند، وقتی دهان شان را باز می کنند و قلم شان را رها می کنند و هر چه می خواهند می نویسند و فحاشی می کنند، اینها نمی دانند فردا باید کسی باشد تا بتواند در این نظام بی در وپیکر که از رهبر تا رئیس جمهورش همه با شتاب کشتی ای که ایرانیان در آن ساکنند و در دریای بلا موجاموج خطر احاطه اش کرده، کسانی را می خواهد تا اگر بنا نباشد ایران زیر بمب ها و موشک ها ویران شود، لااقل ده نفر باید مانده باشند که قدرت ایجاد سازش را داشته باشند.

من گمان می کردم که شما در انتخابات رای ندادید، خبرها چنین به دستم رسیده بود، بعدا فهمیدم رای دادید. خیلی فکر کردم، تا به این نتیجه رسیدم که آن برگه گرانقیمت، چه چیزی را خرید. مطمئنم حکومتی ها دوست داشتند شما و هاشمی رای نمی دادید تا با اخراج تان از حکومت خیال شان برای هر دیوانگی راحت شود، ولی حالا خیالم راحت است که آن طرف کسی هست که می توان هنوز به وجودش امیدوار بود. آبرویی که شما با هشت سال اصلاحات به دست آوردید، حتی اگر اشتباه کرده بودید، برای همچون منی که تا چشمم کار می کند بی معرفت و نادان و کج فهم و بی کفایت در سیاست این کشور می بینم، باز هم چیزی نبود که بشود به اعتبار یک اشتباه از عمری خدمت گذشت، اینک که به دقت می نگرم، به همه آنها که در ایران تلاش می کنند تا روزنه امید را باز بگذارند، وقتی نگاه می کنم، می بینم که دادن این رای تا چه حد در دانایی سیاسی ما، اگر بخواهیم بفهمیم، چقدر نقش داشته است.

سالهاست به من می گویند ماله کش خاتمی، یعنی کسی که هر اشتباهی از شما را سعی می کنم با هر طریق می توانم بپوشانم. واقعیت این نیست که چنین می کنم، من فقط صبر می کنم و سعی می کنم زود قضاوت نکنم و نگذارم هیاهوی تبلیغات بر ذهنم اثر بگذارد، اما در مقابل آنچه شخصا از صدقه سر دولت اصلاحات به دست آوردم، یعنی چند سال احساس آزادی، حتی ارزش ماله کشی را هم دارد. آن هم ماله کشی برای آدمی مثل خاتمی. آنقدر کودک نیستم که فکر کنم که آبروی سیاسی ما باید مثل پیردختری که بکارتش را به گور می برد، بی آنکه لذت یک گناه را چشیده باشد، می ارزد. یک بار گفته ام و مکررش می کنم، زمانی آقای احمد ستاری در روزنامه بنیان در پاسخ سووال من که پرسیده بودم رئیس کیست، خندیده بود و گفته بود، والله چه عرض کنم، می گویند تو تحمل آقا بالاسر نداری. گفتم: اشتباه می کنند، ولی اینها که تا حالا دیدم هیچ کدام شان آقا نبودند.

آقای خاتمی عزیز!  

روزگار سختی است، تحمل سختی را از شما یاد گرفته ایم. می دانیم کشور در شرایط دشواری است. شرایطی که نه قضاوت سریع را شایسته است و نه عافیت نشستن را بایسته. درودتان باد که در جای سختی نشسته اید و این همه دروغ و دغل را تاب می آورید. خداوند عمرتان را طولانی کند که برای روزهای سخت آینده مردم نیازمند آنند.

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط سحر گلکاری حق |

 Resume

 

Name: Sahar Golkarihagh                                          Date of born18/02/1984

Email: Sgolkarihagh@gmail.com

 

 

 

EDUCATION:

-           Study in Doctorate of Business Administration at National University of Malaysia (already finished 38 course works, include all research courses),Getting ready to start Thesis

-          Master of Industrial Management at Tehran Azad University

-          Bachelor of Industrial Management at Tehran University

 

 

RESEARCH EXPERIENCE:

-          Thesis for Master Degree in Industrial Management:

“Recognition of Effective Factors of Social Capital on Implementation of knowledge Management (Case study of Tiles industries Of YAZD State)”

 

 

 

COMPUTER SKILLS:

-          Office Applications:  Microsoft PowerPoint, Access, Excel, Word, Lotus Notes

 

 

 

PUBLICATIONS:

-          Sahar Golkari Hagh, Asghar Moshabaki, Recognition of Effective Factors of Social Capital on Implementation of knowledge Management (Case study of Tiles industries Of YAZD State),in Iranian journal of Innovation Management

 

 

HIGHLIGHTS OF QUALIFICATION:

-          Excellent public speaking and communication skills, self-motivated team player

-          Interns both in industrial and academic environment

 

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط سحر گلکاری حق



بنيادكودك كه در ايران به نام «مؤسسه خيريه رفاه كودك» رسماً به ثبت رسيده، نهادي است خيريه، مستقل و تنها مؤسسة خيريه ايراني كه در زمينه كمك به دانش آموزانِ نيازمند مورد تأييد سازمان ملل قرار گرفته و به عنوان مقامِ مشورتي (اكوسوكِ) اين سازمان بين المللي پذيرفته شده است. موضوع فعاليت و هدف اصلي بنيادكودك، حمايت همه جانبة مادي و معنوي از دانش آموزان فقير و نيازمند امّا با استعداد و درس خوان است.
بنياد کودک همينک بيش از 3000 دانش آموز مستعد و خانواده هاي نيازمند آنان را - از ابتدايي تا دانشگاه - تحت پوشش کمک هاي مستمر خويش قرار داده و از شمار قابل توجه اي از دانش آموزان نابينا، ناشنوا، سرطاني و كليوي ...
بنياد کودک همواره به اين مي انديشد که هيچ دانش آموز مستعددي نبايد به دليل مشکلات مادي، از تحصيل باز بماند. نيل به چنين هدفي بزرگ، جز با ياري شما عزيزان که دل در گرو سربلندي اين آب و خاک داريد، ميسر نمي باشد.
حمايت ماهيانه مالي شما از يک کودک او را از چرخه فقر خارج کرده و امکان ادامه تحصيل او راتضمين مي کند. با پرداخت ماهانه حداقل 300000 ريال شما مي توانيد بعنوان يک دوست صميمي براي يک کودک نيازمند باشيد ...
برای کسب اطلاع کامل به زبان فارسی لطفآ به سایت بنياد کودک ایران مراجعه نمایید
http://www.childfoundation.org/


Branches in Iran:
•دفتر مركزي ايران
تهران، خيابان خرمشهر، خيابان گلشن، كوچه گلزار، پلاك20
تلفن : 4-88502182
فاكس : 88764771
Email : info@childf.org
http://www.childf.com/

•دفتر تهران
تهران، ميدان راه آهن، ابتداي خيابان وليعصر، كوچه ركاب گردان، پلاك 15
تلفن : 4-55368373
فاكس : 55396131
Email : tehran@childf.org

•دفتر اردبيل
اردبيل، ميدان ارتش، روبروي اداره آب و فاضلاب، طبقه دوم نمايشگاه لوكس، پلاك 635
تلفن : 7718706-0451
فاكس : 7724959-0451
Email : ardebil@childf.org

•دفتر کرمانشاه
کرمانشاه، خيابان سنگر، ساختمان پزشکان اجلاليه، طبقه چهارم، واحد 9
تلفن : 7296215-0831 , 7296216-0831
فاكس : 7296217-0831
Email : kermanshah@childf.org

•دفتر بروجرد
بروجرد، خيابان شهدا، چهارراه حافظ، کوچه شهيدموسوی، پلاك1، طبقه دوم شمالي کد پستی :35445-69137 صندوق پستي : 579
تلفن : 2608003-0662 , 2608004-0662
فاكس :2628979-0662
Email : boroujerd@childf.org

•دفتر شيراز
شيراز، بيست متری سينماسعدی (خيابان هفت تير)، جنب بانک ملی شعبه مخابرات ، طبقه سوم ، واحد 12
تلفن : 2318738-0711 , 2319763-0711
فاكس : 2318040-0711
Email : shiraz@childf.org

•دفتر ارومیه
ارومیه، شهرك فرهنگيان، جنب بيمارستان اميد، كد پستی :35377-57168
تلفن : 3847272-0441
فاكس : 3824447-0441
Email : urmia@childf.org

•دفتر مشهد
مشهد بلوار سجاد خیابان بهار بین بهار 6و8 پلاک 64 فاکس 05117677052
تلفن 05117652423Email : mashhad@childf.org

•دفتر بم
بم، میدان عدالت، ابتدای خیابان زید، کوچه شهدای 18
تلفن : 2310830-0344
فاکس : 2314349-0344
Email : bam@childf.org

•دفتر اصفهان
اصفهان، دروازه دولت، کوچه سرلت، نبش کوچه شهيد امامی، پلاک 122
تلفن : 23530067-0311
فاكس : 2231008-0311
Email : esfahan@childf.com

•دفتر کاشان
کاشان، خیابان بهشتی، روبروی سپاه، پشت بیمارستان شبیح خانی، کوچه شهيد رجایی، پلاک 7
تلفن : 4469898-0361
فاکس : 4469899-0361
Email : kashan@childf.com

•دفتر آمل
آمل، خيابان شهید بهشتی اندیشه 19 جنب شهروند کد پستی4615854814تلفکس 2259138-0121
Email : amol@childf.com

•دفتر تبريز
تبريز، خیابان امام، روبروی مسجد سالار شهيدان، جنب پاساژ سبلان، طبقه 6،واحد 601
تلفکس : 3361809-0411
Email : tabriz@childf.com

•دفتر زابل
زابل، ده متري – روبه روي اداره آگاهي – ساختمان چهارم – طبقه اول سمت راست
تلفکس : 2221062-0542 0542
Email : zabol@childf.com

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط سحر گلکاری حق |


دهم نوامبر ۱۹۱۱

یک ترانه کهن عربی این گونه آغاز می شود : »فقط خدا و خود من آن چرا که در قلبم میگذرد، می دانیم « . امروز ، پس از خواندن آن چه برایم نوشته ای ، می توانم به این ترانه چنین بیفزایم: فقط خداوند ، من و ماری آن چه را که در قلبم می گذرد ، می دانیم .
دوست دارم سینه ام را بشکافم، قلبم را از آن بیرون بکشم و در دستانم بگیرم تا همه بتوانند آن را ببینند . زیرا انسانی که خود را برای خویشتن آشکار می کند ، آرزویی شگرف تر ار آن ندارد که دیگران درکش کنند . همه ما اشتیاق دیدن نوری را داریم که پشت در است ، دوست داریم این نور به میان اتاق ، به پیش روی همه بیاید . 
اولین شاعر جهان باید بسیار رنج برده باشد ، آن گاه که تیر و کمانش را کنار گذاشت و کوشید برای یارانش آن چه را که به هنگام غروب خورشید احساس کرده ، توصیف کند_ و کاملا محتمل است که این یاران ، آن چه را که گفته است به سخره گرفته باشند . لیک او باز چنین می کند ، چون هنر راستین می خواهد هنرمند در آشکاری اش بکوشد . هیچ کس نمی تواند به تنهایی از زیبایی ای که درک می کند ، لذت ببرد . و این گونه است که زندگانی ، در ما دو تن که در جستجوی مطلق هستیم و برای انزوای مطلق خود باغی می سازیم ، شوری ژرف به جای می گذارد تا با تمام وجودمان از هر لحظه لذت ببریم .

هفتم فوریه ۱۹۱۲

امروز قلبم آرام است و آرامش و شادی جایگزین دل نگرانی های همیشگی ام شده . دیشب عیسی را در خواب دیدم.همان چهره مهربان، آن چشم های درشت سیاه که شعله ور می نمایند و به جلو خیره هستند، « پاهای خاک آلود ، آن صندل های فرسوده . و حضور نیرومند روحش ، با آرامش آنان که می دانند چگونه باید به زندگی راست بنگرند ، بر همه چیز مستولی می شود .

آه ، ماری عزیزم ، برای چه نمی توان هر شب خواب عیسی را ببینم ؟ برای چه نمی توانم با همان آرامشی به زندگی خود بنگرم که او می تواند در یک رویا به من منتقل کند ؟ چرا نمی توانم روی زمین ، با هیچ کس دیدار کنم که بتواند همچون او ، چنین ساده ، و چنین مهربان باشد ؟

خیال، حقیقت مطلق را می بیند -- جایی که گذشته، اکنون و آینده به هم می رسند ... خیال نه به واقعیت ظاهر محدود است و نه به یک مکان. همه جا می زید. در کانون است و ارتعاش تمامی حلقه هایی را احساس می کند که شرق و غرب به گونه ای مجازی در آن جای دارند. خیال، حیات آزادی ذهن است. به جنبه های گوناگون هر چیز تحقق می بخشد... خیال رو به تعالی ندارد: نمی خواهیم رو به تعالی داشته باشد، فقط می خواهیم آگاه تر باشیم . دوست دارم سراسر زندگی ای را که در من است،زندگی ، و هر لحظه را تا نهایتش درک کنم . ماری عزیزم ، فهمیدم تمامی مشکلات که از تو بر سر من آمد، به خاطر حقارت و ترسی در خود من بود.http://dl.irpdf.com/ebooks/Part7/www.irpdf.com(3069).pdf


+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط سحر گلکاری حق |



آهنگی زیبا از دختر تونسی با مزمون آزادی

http://www.youtube.com/watch?v=nPs6xKkt1Pc&feature=player_embedded
من از مرکز یک ستاره تاریک... من خاری در گلوی ظالم... من همچون شعله های آتش... آفریده شده از گلهای آهنین... با شور و شعفی بی کران... امیدهایی تازه را برای سرزمینی نو... با مردمانی نو... و باران های فراوان نوید می دهم
http://www.youtube.com/watch?v=nPs6xKkt1Pc

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط سحر گلکاری حق |

رعد و صاعقه ی گرامی
هر عقیده ای که دارین من بهش احترام میزارم ولی شما این حق رو ندارین که داشتن حجاب بر روی موهای من رو نشونه ی مسلمانی و غیر مسلمانی من بدونین
غیر از خدا کسی نمیتونه قضاوت کنه ! 
امام حسین یادتونه که چی گفت: اگر دین ندارین حداقل آزاده باشین! پس ربطی نداره دینداری با آزادگی

با احترام
سحر گلکاری حق

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 3:32 قبل از ظهر توسط سحر گلکاری حق |

‎* پدر عزیزم!
اعتراف می كنم كه روز دوشنبه ، بنا به رهنمود شما،به گونه ای ریاكارانه روزه ی سیاسی گرفتم. متوجه منظورم كه هستید. به هر كه رسیدم ، از همسایه ی بغل گرفته تا آقا مجید سوپر محل و تا همه ی همكارانم در مركز پزشكی ، بعد از سلام ،گفتم : "زنده باد مهدی خزعلی، ما كه امروز به خاطر زندانیای مظلوم ، روزه داریم. "
پدرجان ،كمترین واكنش آدمه ها این بود: 
شب سیه ، گذر كند!


نامه دکتر مَهدی خزعلی از اوین به دنبال تقاضای محمد نوریزاد و همسران شهید همت و باکری برای شکستن اعتصاب غذا :
- - -
بسم رب الشهدا
برادر عزیز آقای محمد نوریزاد و همسران گرامی همرزمان شهید همت و باکری (دام عزهم)

پیام محبت آمیزتان واصل شد. از لطفتان سپاسگزارم، اما این حقیر از قافله عشق جا مانده ام شاید دری به آسمان باز شده باشد و شاید فرصتی، تا ادای دین نمایم.

بگذارید قبل از اینکه در سوگ ارزش ها دق کنم برای احیای ارزش های ناب انقلاب اسلامی جان خویش فدا کرده و جایی برای خویش در خیل شهیدان باز کنم. امروز و هر روز شاهد ذبح ارزش های انقلاب اسلامی هستیم و این نهال بیش از همیشه نیازمند ایثار و ازخود گذشتگی است.

دوستان عزیز به جای اینکه از من بخواهید تا اعتصاب را بشکنم، از آنان بخواهید به این حبس های غیرقانونی پایان دهند.
من تا شهادت ایستاده ام و اگر خداوند منان مرا در جمع شهیدان پذیرفت، سلام شما را به همت و باکری خواهم رساند.
- - -
والسلام علیکم و رحمة الله
مهدی خزعلی
90/11/17

****************************************
نامه دختر علامه طباطبایی (همسر شهید قدوسی) به دکتر مهدی خزعلی:
بدانید که پیروزی از آن شماست” و در این شرائط با شکست اعتصاب خود برای فردایی سخت‌تر و دردناک‌تر خود را آماده کنی.

فرزند عزیزم آقای دکتر مهدی خزعلی

خبر اعتصاب غذای شما و آثار بدنی و خطرات آن باعث نگرانی و تاسف شدید من و همه دوستداران انقلاب است. من که از گذشته‌ای دور شما را می‌شناسم و مراحل رشد و مراتب تربیت شما را شاهد بودم می‌دانم چه دردی را تحمل می‌کنی و چگونه و چرا قصد فدا کردن خود برای ارزشهای متعالی این مرز و بوم را داری. آنچه بیش از هرچیز دل را می‌آزارد تنها در خطر قرار گرفتن یک فرد نیست. نگرانی من و بسیاری از خانواده‌های شهدا از شرائط سخت و خطرناک آینده‌ای است که در پیش داریم و بیش از امروز نیازمند مومنان حقیقی و پیروان صادق اسلام و انقلاب هستیم تا سیر آینده کشور ما بهتر از آن باشد که اکنون شاهد آن هستیم.

اگر چه همه ما دلبسته ارزش‌های مقدسی هستیم که اسلام و انقلاب به ما ارزانی داشته است و در این راه نباید از بذل جان هراسی داشته باشیم اما مسیر پر از تلاطم و طوفانی که در پیش است نیازمند سرمایه‌های فراوانی است که نباید آن را هدر داد. شرائط کنونی سخت و طاقت‌فرسا است و من به عنوان کسی که پدر ، شوهر و فرزند خود را در کمتر از یک سال از دست داده بیش از هرکس دلبسته این ارزشها هستم و می دانم که پایمال شدن آنها چه رنج و سختی دارد و چگونه جان و دل خانواده‌های شهدا و دوستداران اسلام حقیقی از آن خونین است و خوب می‌دانم که بزرگان شهید چقدر از این شرائط بیزار هستند و به عنوان کسی که بزرگوارانی را از نزدیک دیده‌ام و خدمت آنان کرده‌ام، خوب می‌فهمم که در حالی که نام و تصویر آنان در هر کوی و برزن و در هر برنامه و تبلیغی علم شده است ، از حقیقت آنان و طریقه آن بزرگواران فاصله‌ای داریم که قابل ترسیم نیست. اما چه می‌شود کرد که ما آنچه را درو می‌کنیم که خود کشته‌ایم و این قول و وعید خداوند است که نتیجه اعمال را جه بسا در همین زندگی شاهد باشد.

اکنون آنچه بیش از هر چیز نگران کننده است، مشکلاتی است که در آینده پیش خواهد آمد و ریشه در امروز دارد. اکنون، زیربنا و بنیان دین و اعتقاد ما ضربه خورده و می‌خورد. نسل جوانی که اکنون دوران شکل‌گیری فکری و اعتقادی آنان است چگونه بزرگ می‌شوند و چگونه می‌اندیشند؟ آنان که از دیانت و انقلاب تنها تبلیغات رائج و عرضه شده را مشاهده می‌کنند مسلما مشکلات فکری و دینی فراوانی را دچار می‌شوند. حوادثی که آنان شاهد هستند, نبودن عملی ارزش‌ها و نبودن شخصیت‌های بزرگی که اسوه و نمونه اسلام عزیز و تشیع راستین هستند، همگی عواملی است که بنیان فکری و اعتقادی نسل‌های جوان را تهدید می‌کند. این در حالی است که در عمل شاهد هستیم که مردم و جوانان چگونه ما و دیگر کسانی را که به نوعی به انقلاب و شهیدان وابسته هستیم را مورد سوال قرار می‌دهند تا جائی که چه بسا همه بزرگان درگذشته و شهید را در آنچه می‌گذرد سهیم دانسته و آنان را متهم به یکسان بودن با حاضرین می‌کنند. اتهامی که بسیاری از دشمنان این شهیدان و نیز دوستانی که از قبل آن شهیدان به نعمت و مکنت رسیده‌اند نیز می‌پسندند و القا می‌کنند.

اما در این میان وظیفه دوستان واقعی اسلام و انقلاب چیست؟ آیا باید خود را به هلاکت بیندازند و نابود کنند و آینده‌ای حساس و سرنوشت‌ساز را به دیگرانی بسپارند که بوئی از این ارزش‌ها نبرد‌اند و در این زمان از آنان اثری نیست؟ این همان واقعه‌ای است که با پیروزی انقلاب اسلامی رخ داد و نتیجه آن همین است که همه شاهد هستیم.

درست است که صبر و تحمل شرائطی که خون شهیدان پایمال قدرتمندان می‌شود و آنان از ناحیه دوست و دشمن متهم می‌شوند، سخت و طاقت‌فرساست. اما این کاسه زهری است که باید به پیروی از آن پیر فرزانه نوشید و تحمل کرد. چرا که انقلاب مردم ایران و جنبش مداوم آنان هرگز خاموشی و شکست ندارد وخیلی پیش از این بزرگانی چند پیش بینی شرائط امروزی و پیروزی فردای این ملت را با تیزبینی و دیدی الهی کرده‌اند و برماست که در هر شرائط وظیفه خود را انجام دهیم. همه ما شاهد هستیم که قدرت اراده و برتری امام در نوشیدن جام زهر از قدر و اندازه او نکاست واین سنت همه آزادگان است.

من از شما می‌خواهم که کلام ارزشمند امام پس از قبول قطعنامه را به اجرا بگذاری که به مومنان و عاشقان اسلام و مبارزه گفت” فرزندان انقلابی ام, ای کسانی که لحظه ای حاضر نیستید که از غرور مقدستان دست بردارید … می دانم که به شما سخت می گذرد مگر به پدر پیر شما سخت نمی گذرد … بغض و کینه انقلابی خود را در سینه‌ها نگه‌ دارید, بدانید که پیروزی از آن شماست” و در این شرائط با شکست اعتصاب خود برای فردایی سخت‌تر و دردناک‌تر خود را آماده کنی.

لَقَدِ ابْتَغَوُاْ الْفِتْنَةَ مِن قَبْلُ وَقَلَّبُواْ لَکَ الأُمُورَ حَتَّى جَاءَ الْحَقُّ وَظَهَرَ أَمْرُ اللَّهِ وَهُمْ کَارِهُونَ

پیشازاین هم فتنه گرى مى کردند و کارها را براى تو واژگونه جلوه مى دادند تا آنگاه که حق فراز آمد و فرمان خداوند آشکار شد، درحالى که ازآن کراهت داشتند. (سوره توبه- آیه۴۸)

نجم السادات طباطبایی (قدوسی)
************************************************

همسر شهید همت در نامه ای مجدد به دکتر خزعلی:بمان و ما را سیاهپوش خود مکن

سلام ای کسی که دل از این دنیا کنده ای و برای کوچیدن کمربسته ای، بیا و لختی درنگ کن و بحال ما واماندگان رحمت آور. به دست های لرزان و به چشمان بی فروغ ما بنگر! ما تا کی باید اشک ریزِ رفتن ها و برنگشتن های شما باشیم؟ تا کی جگرمان لخته لخته جسمِ پژمرده و دلِ شکسته شما باشد؟

در پاسخ به تمنای ما که از تو خواسته بودیم دست از اعتصاب غذا بکشی و خود را برای فرداها نگه داری، گفته بودی که به رفتن و کوچیدن پای خواهی فشرده. گفته ای که بنا بر شهادت داری. ای عزیز، شهید شوی که چه؟ ما را این شهادت ها بس نیست؟ ما را این خسارت ها بس نیست؟ مگر نه این که این روزها ماندن و به چشم خود تلخکامی ها را دیدن و سراپا گداختن، سهمگین تر از خون دادن است؟ پس بمان و ما را در این تلخ نوشی مدد برسان. بمان و ما را سیاهپوش خود مکن. بمان و مگذار شب پرستان از نبود تو دهان به قهقهه بگشایند.

ای عزیزِ پژمرده، ناب ترین مردان و صادق ترین جوانان ما رفتند و جماعتی ازخدا بی خبران از خونشان سفره ها آراسته اند. رنگ عوض کرده اند و چهره پرداخته اند و با ولعی سیری ناپذیر به آرمان های شما پشت کرده اند و رو به دنیا آغوش گشوده اند. از شهید می گویند و می دزدند. از شهید می گویند و غارت می کنند. از شهید می گویند و از دیوار مردم بالا می روند. از شهید می گویند تا به مجلس داخل شوند. از شهید می گویند تا وزیر شوند. از شهید می گویند تا از گذرگاه بانک ها و موسسه ها و شرکت ها و معدن ها و اسکله ها عبور کنند. شهدای ما کی و کجا به یک چنین غوغایی از دنیاخواری و نفرت پراکنی، آنهم به اسم خدا و پیامبر و شهید گمان می بردند؟

برادرم، پیش از آنکه کمر به شهادت ببندی، به شهدای ما بگو برخیزند و نکبت هایی را که برخی از همرزمان دیروزشان به اسم آنان و به ضرب خون آنان گسترانیده اند تماشا کنند.

اگر طالب شهادتی، من اگر آبرویی داشتم در پیشگاه خدا و همه شهدا تو را شهید خواهیم خواند. اما بیا و بمان و ما را در گذر از این پلیددستانِ پرآشوب یاوری کن. تو اگر بروی، ما خواهیم سوخت و دیوسیرتان به قهقهه خواهند نشست. اگر بمانی، چشم ما روشنی می گیرد و دیوسیرتان هر روز و هر ساعت می میرند و زنده می شوند. پس بمان به چشمان ما روشنایی ببار و جان دیوسیرتان را هر روز و هر ساعت بستان.

روزی که مرا و پسرم را – که بسیار به همسرم شبیه است – در خیابان می زدند، کسی نبود از جرممان بپرسد. کسی نبود از شهیدمان سراغ بگیرد. کسی نبود حرمت یک بانوی داغدار را نگه دارد. می دانی چرا؟ بخاطر این که من و پسرم و مردمی که به این ویژه خواری ها و آسیب ها و نفرت ها و خسارت ها معترض بودیم، حالا دیگر”دشمن” شده بودیم. دشمن را هم نوازش نمی کنند برادرم. بلکه از پای درمی آورند. روزی را باور می کردی که ما را بزنند و خونمان بریزند؟

من امروز در خانه، پرستار همان فرزند کتک خورده و آسیب دیده خویشم. پسری که از یک سو فرزند شهید پرآوازه ای چون همت است و از دیگر سوی، دشمن است و باید کتکش زد و صدایش را در گلو خفه کرد. آیا می خواهی فرزندان تو را هم بدین سرنوشت مبتلا کنند؟ تو برادرم، با شهید شدن بخیال خود پای دروادی آسایش می گذاری اما دریغ که همسر و فرزندانت، اگر بخواهند یاد و راه تو را زنده بدارند، در کانون دشمنی قرار می گیرند تا هر بی چشم و رویی به آنها سنگ بپراند و پرده حرمت آنان بدرد. بیا و بمان و همچون گذشته از درد ما و درد این مردم بی پناه و اسیر بنویس.

به امید روزهای خوب هجدهم بهمن ماه یکهزار و سیصدو نود شمسی

همسرشهید همت: ژیلا بدیهیان

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط سحر گلکاری حق |

 از منوچهر آتشی


انگیزه ی مهاجرت من 
نفرت نبود هجران بود 
کسی نگفت : برو 
یکی نوشت : بیا 
این کاروان کوچک میخواهد 
از ری سفر کند 
از سرزمین ری 
که چرخه ی سیاست در آن
مثل همیشه بی حضور حقیقت می گردد 
میخواهد آری 
از ری سفر کند 
و قلبهای خسته ی شیرین را 
در خانه های کوچک 
مقهور دود و دینار 
لختی فروگذارد 
و راز ناتوانی دریا را 
در عمق دره های تپورستان وایابد...

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 1:7 بعد از ظهر توسط سحر گلکاری حق |


بانو بیدار شو!
یک پاکتِ سیگار بخریم
یک جعبه دستمال کاغذی
کمی‌ عرق سگی‌
برویم در خانه حسین پناهی را بزنیم
آنقدر شعر بخوانیم و گریه کنیم
تا عمو حسین از صرافتِ رگ‌هایش بیفتد
سرِ راه برگشتن
تیغ می‌خریم
من رگ لاله‌های باغچه را میزنم
تو تولدی دوباره را می‌‌نویسی
من زار می‌‌زنم
بانو !!!
هیچ زنی‌
در آستانه ی هیچ فصلِ سردی نیست
تو کنارِ یک پنجره
رو به باغِ همسایه 
می‌خوابی 
و در نگاه خاکستری من
جاودانه می‌‌شوی
( در سوگِ تو دریغ ، چشمِ زمان گریست )

اثر نیکی‌ فیروزکوهی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط سحر گلکاری حق |


چقدر حرف هست و من فقط سکوت میکنم 
آمدنت را سکوت کردم ، داشتنت را سکوت کردم 
رفتنت را سکوت کردم ، انتظار بازگشتت را هم 
حالا نوبت توست 
باید درسکوت به تماشا بنشینی

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط سحر گلکاری حق |


از نیمه های من، دهه ی پنجاه
با موی تو، سیاهی شب مُد شد
از زور می زدی وسط ِ گریه
و بچه ای دچار تولد شد
 
پنجاه و پنج مرتبه خون پاشید
یک مشت ماجرای پلیسی بود
از مادرم جنون زده در چادر
در صحنه ی شعارنویسی بود
 
بابا کنار مارکس قدم می زد
با لهجه ی شریعتی و قرآن
می خواستم که گریه کنم: مادر!
روی لبم صدا زده شد: ایران!!
 
از کوچه های تنگ فراریدیم
آتش زدند باقی مطلب را
زیرم کثیف بود و خودم گریه
شاید کسی عوض بکند شب را
 
میدان خون گرفته ی آزادی
بانگ کلاغ از سر ِ دلسوزی
در توپخانه پخش گل و بوسه!
در انقلاب، شادی پیروزی
 
جمع ِ نخورده مستی و استفراغ
آواز چند اسلحه ی روسی
تغییر اسم های خیابان ها
تسخیر چند لانه ی جاسوسی
 
تبلیغ ِ منع کردن ِ تبلیغات!
تا شادی ِ عدالت ِ تزریقی
از قتل شاه در ورق و شطرنج
تا تیغ روی گردن موسیقی
 
بابا نشست گوشه ی انباری
من ماندم و سکوت عروسک ها
مادر که چادرش به زمین افتاد
آژیر بود و حمله ی موشک ها
 
پشت چراغ قرمز طولانی
خون بود و جیغ خسته ی ترمز بود
تو گریه می کشیدی و سوسنگرد
در صحنه ی دو جور تجاوز بود!
 
بمب و شهید، مدرسه ام بودند
در سال های مرگ و فراموشی
دنبال ِ نفت گشتن ِ مادر بود
بابا کنار آنهمه خاموشی
 
بابای نان و آب نداردها
اسمی میان دفتر کاهی بود
از ابتدای قصه شبی تیره
تا انتهای قصه سیاهی بود
 
در فکّه و شلمچه و مجنون ها
با اسم های مختلفی مردیم
مستی پرید از سرمان وقتی
از جام ِ زهر ِ صلح! کمی خوردیم
 
پیمانه را شکست و شکستیدیم
مستی کشیده بود به بدنامی
چوپان که خواب ماند و به مسلخ رفت
در گرگ و میش، بوسه ی اعدامی!
 
خورشید خاوران سر کوهش مُرد
با چشمبند، خواب تو را بستم
پرشور و استوار نمایان بود!
بیلاخ شست در دهه ی شصتم!!
 
بر سر کلاه بود و کلاهی رفت
از نیمه های یخ زده ی خرداد
انگشت های 7 زمین خوردند
افتادم از تو در در دهه ی هفتاد
 
از رقص های قایمکی در باد
با ترس در میان عروسی ها
از حمل و نقل های عمومی تر
تا نصف شهر، دست خصوصی ها!
 
از سنگسار ِ لعنتی ِ گنجشک
تا ضربه ی جنون زده ی شلاق
من در کتابخانه پر از گیجی
از ربط دین به فلسفه یا اخلاق
 
شب ها نماز و صبح، خودارضایی!
شک کردنی به پاره شدن از خود
در کوچه نامه دادن و در رفتن
این هیچ ها، جوانی ِ من می شد!
 
من تیغ توی دستم و در اصلاح
از خون محض، بیشتری آمد!
از گفتمان حوله و چسب ِ زخم
در روزنامه ها خبری آمد
 
ما یار... یار... یار دبستانی...
ما کاشف جدایی شب از ماه
رویای ما نوشتن اسمت بود
بر صندلی خسته ی دانشگاه
 
بحث و کتاب خواندن ِ در کافه
سوهان به جای خالی ناخن ها
رگبار «تیر» در وسط ِ کوچه
معنای گفتگوی تمدن ها!
 
آتش گرفته بود شب غمگین
از رقص عاشقانه ی ما با باد
من توی انفرادی ِ بی رویا
تو توی کوچه های امیرآباد
 
بر گونه ات کبود ِ غروبی تلخ
از سیلی ِ رها شده ی «حاجی»!
در آسمان ِ ابری ِ دانشگاه
خورشید ِ بی تفاوت ِ اخراجی
 
برگشته بودم از همه چی تا هیچ
از من - کلاغ ِ قصه ی بی آخر -
از گریه ی یواشکی ِ بابا
در چادر گره زده ی مادر
 
برگشته بودی از من و از حرفت
از خانه های ساخته مان بر باد
هشتاد ضربه خوردی و خندیدی
خندید رو به ما دهه ی هشتاد
 
ما ناامید در وسط تریاک
ما در صفوف ِ! بستنی ِ قیفی
هر شب کتاب و فیلم پس از سیگار
هر روز، روزنامه ی توقیفی
 
یک سایه می خزید به تنهایی
در کوچه های جن زده با سختی
هر گوشه بحث ِ داغ ِ عدالت بود
تقسیم عادلانه ی بدبختی!
 
شب ها که گرگ بر سر ِ آغل بود
ما توی خواب های گمی بودیم
شش ماه پول برق، عقب افتاد
فکر انرژی اتمی بودیم
 
رویای نفت بر سر هر سفره
رویای چای، داخل سینی ها
ما محو پای تلویزیون بودیم
با انتخاب سیب زمینی ها
 
برگشته بودی و دل من می گفت
از روزهای یکسره طوفانی
می ساخت خواب رنگی ما با شوق
زنجیره های عاشق ِ انسانی!
 
من در صفی رها شده از تاریخ
خورشید داغ، روی سر ِ ظهرم
یک جای پای سبز که جا مانده
توی شناسنامه ی بی مُهرم
 
برگشته بودی و بغلم بودی
می سوخت دست من وسط ِ کوره
تا صبح پای تلویزیون با هم
مُردیم از تحمّل و دلشوره
 
فردای «بُهت و لرزه»... سکوت ِ محض!
فردای پاک کردن ِ امکان ها
فردای سوختن وسط ِ سیگار
فردای ریختن به خیابان ها
 
فردای پس گرفتن ِ یک رویا
فریادهای قابل تدریست!
فردای گاز ِ موذی ِ اشک آور
در چشم های قهوه ای ِ خیست
 
فردای تیر و عکس کسی در مشت
فردای اشک و چهره ی خون آلود
فردای گم شدن ته یک کوچه...
فردای ناپدید شدن در دود
 
فردای دستبند عروسی که...
فردای دستبند من از آهن
فردای رقص تو وسط ِ سالن
فردای انفرادی ِ شب با من
 
فردای بازجویی رویاهام
در برگه ای سیاه شده از درد
فردای قورت دادن یک بغض و
فردای خنده های تو با یک مرد
 
مادر که قرص می خورَد و غصّه
از باد سرد در دل تابستان
بابا که بی خیال تر از هر شب
خوابیده است داخل قبرستان
 
زندان چشم های تو و من که
یک عمر بی سبب پی ِ در گشتم
هر شب به سقف زل زدم و با درد
دنبال خاطرات تو برگشتم
 
برگشتم از گلوله و بی تابی
از سال های گریه و بی خوابی
شلوارکی سپید و گلی آبی
قنداق ِ زیر ِ بوسه ی مهتابی
 
برگشتم از دلی و تنی خسته
تا دست های درهم و پیوسته
آلوچه ای و مک زدن هسته
تا خواب در اتاقک ِ دربسته
 
برگشتم از تمام ِ جهنم ها
تا گریه در میان محرّم ها
تا زل زدن به چهره ی آدم ها
تا لحظه ی رها شدن از غم ها
 
پنجاه و پنج بار دلم لرزید
پنجاه و پنج بار زمین خوردم
بابا که ریخت آب خودش را دور!
مامان که قرص خورد... و من مُردم!...
 
*سید مهدی موسوی

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط سحر گلکاری حق |


حسین دهباشی:
میهن‌پرستِ و مُبارز و فداکار و یکدنده و خلافِ جریانِ طوفان | امّا چه دیر و بی‌فایده و نگران و گیج و تنها... | و چنان مطرودِ مسجد و میخانه | که مُسلمان نشنود و کافر نبیند | و حالا کو... | تا در غُربت «خنجرآجین» شوی | و حالا کو... | تا آن کودکِ شادمانِ «آخرین ساعاتِ مانده به شامگاه ۲۲ بهمن ماهِ ۱۳۵۷» خودش را جایِ تو بُگذارد




+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط سحر گلکاری حق |

دختر شهید باکری این شعر و روز عقدش گذاشته توی صفحه ی فیس بوک ش...اشکهام همینطور ریخت و ریخت...

عاقد دوباره‌ گفت‌: «وكيلم‌؟...» پدر نبود!
اي‌ كاش‌ در جهان‌ ره‌ و رسم‌ سفر نبود
گفتند: رفته‌ گل‌.... نه‌... گلي‌گم‌... دلش‌ گرفت‌
يعني‌ كه‌ از اجازة‌ بابا خبر نبود
"بیست و هشت " بهار منتظرش‌ بود و برنگشت‌
آن‌ فصل‌هاي‌ سرد كه‌ بي‌ دردسر نبود
اي‌ كاش‌ نامه‌ يا خبري‌، عطر چفيه‌اي‌
رؤياي‌ دخترانة‌ او بيشتر نبود
عكس‌ پدر، مقابل‌ آيينه‌، شمعدان‌
آن‌ روز دور سفره‌، جز چشمِ ‌تر نبود
عاقد دوباره‌ گفت‌: وكيلم‌؟... دلش‌ شكست‌
يعني‌ به‌ قاب‌ عكس‌ اميدي‌ دگر نبود
او گفت‌: با اجازة‌ بابا... بله‌... بله
مردي‌ كه‌ غير آينه‌اي شعله‌ور نبود!
....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 3:25 قبل از ظهر توسط سحر گلکاری حق |


زیاده خواه نیستم
جاده‌ ی شمال..
یک کلبه ی جنگلی‌..
یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی..
کمی‌ هیزم..
کمی‌ آتش..
مه‌ جنگلی‌..
کمی‌ تاریکی محض..
کمی‌ مستی..
کمی‌ مهتاب.. و بوی یـار.. و بوی یـار.. و بوی یـار ...
تـو باشی
مـن باشم
و ...هــیچ
دنــیـا هم ارزانی خودشان

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط سحر گلکاری حق |

اتوبوسی آمده از تهران
یکی از صندلی هایش خالی است
قطاری می رود از تبریز
یکی از کوپه هایش خالی است
سینماهای شیراز پر از تماشاچی است
که حتما ردیفی ار آن خالی است
انگار یک نفر هست که اصلا نیست
انگار عده ای هستند که نمی آیند
شاید،کسی در چشم من است
که رفته از چشمم
نمی دانم ...

 

 

از : بیژن نجدی

+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط سحر گلکاری حق |

 
Google Pagerank Checker Tool