تبليغاتX
زنده اندیشان به زیبایی رسند

 

تمام هستي من كفش‌هاي كوچك بود
تمام زندگي‌ام آفتاب و ميخك بود

گلوي سبز گياهان و شاخ و برگ صدا
تمام حنجره‌ها لانه‌ي چكاوك بود

هنوز قصه‌ي آن پشت بام يادم هست
كه آشيانه خوشبختي دو لك لك بود

هنوز خاطره‌ي مشق‌هاي كودكي‌ام
كه صفحه صفحه‌ي آن سهم بادبادك بود

براي كودكي از نسل كنجكاوي‌ها
كسل كننده‌ترين هديه‌ها عروسك بود

زمان كودكي من دريچه‌هاي شهود
اگر چه بسته ولي لااقل مشبك بود

در آن اصالت يكدست، آن صداقت محض
جهان خلاصه‌اي از لحظه‌هاي كوچك بود

شما شبيه به آدم بزرگ‌ها هستيد
ولي شبيه خودش بود، آن كه كودك بود

 

+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |

اگر ایران به جز ویران سرا نیست‏
من این ویران سرا را دوست دارم‏
اگر تاریخ ما افسانه رنگ است‏
من این افسانه‏ها را دوست دارم‏
نواى ناى ما گر جانگذاز ست‏
من این ناى و نوا را دوست دارم‏
اگر آب و هوایش دلنشین نیست‏
من این آب و هوا را دوست دارم‏
به شوق خار صحراهاى خشکش‏
من این فرسوده پا را دوست دارم‏
من این دلکش زمین را مى‏پرستم‏
من این روشن سما را دوست دارم‏
اگر بر من ز ایرانى رود زور
من این زور آزما را دوست دارم‏
اگر آلوده دامانید اگر پاک‏
من اى مردم شما را دوست دارم‏ 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |

لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُّتَصَدِّعاً مِّنْ

 

خَشْيَةِ اللَّهِ وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ

 

+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |

شقایق - گل همیشه عاشق

 

وقتی تو را گل خطاب میکنم
پشتم می لرزد
زیرا که من تو را
همیشه شاداب می خواهم
نه فقط در بهار
بل
در خزان و زمستان عمرم نیز...

+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |

 
Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |

خدایا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان

اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن.

لذتها را به بندگاه حقیرت بخش و درد های عظیم را بر جانم بریز.

خدایا به من توفیق  تلاش در شکست  صبر در نا امیدی  رفتن بی همراه  جهاد بی سلاح  کار بی

پاداش  فداکاری در سکوت  دین بی دنیا  مذهب بی عوام  عظمت بی نام  خدمت بی نان  ایمان بی

ریا  تنهایی در انبوه جمعیت  و دوست داشتن بی آن که دوست بدارند  روزی ام کن.

اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست

او جانشین همه نداشتن هاست

+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |

و ما به قطعیتی دل باختیم
که شمشیرمان
هم چنان بی غلاف ماند

پس
صدایی شنیدیم در خود
و آوای خفته ای در گلوی تو

تا مگر
قفست را کلامی باشیم و
اندیشه تو
روزی
آزادمان کند در خود 

+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |

"تنهاتر از یک برگ
با بار شادی های مهجورم
در آبهای سبز تابستان
آرام می رانم
تا سرزمین مرگ تا ساحل غمهای پاییزی"

فروغ فرخزاد

اگر فروغ فرخزاد در آن تصادف خونین بهمن ماه 1345 به مرگی ناگهانی زندگی را بدرود نمی گفت٫ اکنون دهه هشتم عمر خود را به پایان رسانده بود. به رغم اینکه او اکنون در میان ما نیست٫ اما حضورش فراتر از 5 دهه است که با روایت و نشر مکرر اشعار و آثار و نوشته هایی که درباره زندگی و آثارش به چاپ می رسند٫ حضوری جدی و ملموس است.

سریعترین و شفاف ترین دریافتی که می توان از فروغ بر کاغذ آورد٫ این است که: او زن نه؛ انسانی بود پرتلاش که به مدد جست و جوها و کاوشهای درونی اش٫ با پذیرندگی و عطش ویژه اندیشه اش توانست از مقام انسان جریان گذاری زندگی دهه 1330 به مرتبه هنرمندی متفاوت گام نهد.فروغ از این ویژگی نیز برخوردار است که در طول زندگی خود هیچ گاه در مرتبه خود متوقف نشد و سرانجام توانست به فضای شگفت انگیزی که در اکثر سروده هایش از آن سرشار بود دست یابد.

 

شکل کاملا زمینی شده عشق در شعر فروغ٫ دو خصوصیت متفاوت را در میان اهل شعر و ادب به وجود آورد؛ یکی ایجاد صمیمیت و تحسین  و دیگری به وجود آوردن هراس و وحشت از بیان واقعیتهای عریان جامعه آن روز.

جنبه های زنانه شعر او ٫ درست زمانی خود را به عرصه شعر معاصر رساند٫ که نسل کهنه گریز٫ پس از شهریور 1320 چند سالی بود هم از واکنش های نظام استبدادی "رضاشاهی" رها شده بود و هم تا حدی در آزمون های آرمان های سیاسی خویش به سرخوردگی رسیده بود.

در این هنگام فروغ فرخزاد وارد میدان شد؛در زمانی بس کوتاه کمی فراتر از یک دهه٫ فروغ هر روز در کار تکامل بخشیدن به اندیشه و بیان و زبان خویش بود که سرانجام به تولدی دیگر رسید؛تبلور رقٌت و لطافت زنانه شعرش از ویژگی های سخنش بود.

او خوب می فهمید و صمیمی بیان می کرد. هم در درک و هم در بیان گستاخ و دلاویز بود و در شعرش زندگی و مرگ٫ عشق و نفرت٫ تقابلی زیبا داشت.

گاه پرخاشگر بود که کلامش گویش حماسه انسان بود و گاه شوخ طبعی که خرده بر نابه سامانی ها میگرفت؛هر که بود٫خود او بود؛خود خودش بود.

شاید به بتوان به جرئت بیان کرد که زنده بودن شعر فروغ فصل تمایز شعر او با معاصرانش بود؛ زیرا فروغ در شعرش زنده بود و در زندگی شعر می سرود.

 

با این حال در شناسایی چهره ی ژرف تری از شعر و هنر فروغ٫ با دشواری هایی روبه رو هستیم؛ این دشواری ها از نوع رازها و رمزهای پیچیده و تودر تویی است که در کار و زندگی او موج میزند.”من" فردی فروغ٫ خود را در پس هر کلمه٫ هر سطر و هر شعر پنهان میکند و رخ می گشاید٫ که مفهوم کلام شاعرانه٫ در ماورای فردیت لحظه های زندگی فروغ گم میشوند.

شاید بتوان گفت: شعر فروغ٫تنها حدیث نفس است. و ما در واقع تنها حدیث نفس هایش را به جای شعر میخوانیم.البته این به اعتباری حسن کار اوست٫ اما به اعتباری دیگر چنین امتیازی ٫ شاعر را به انحصار میکشاند و محدود به قلمروی مشخص و شناخته شده ای از عاطفه و حس شخصی هدایت میکند.و تا امروز غالب کسانی که درباره شعر و زندگی فروغ کنکاش کرده اند٫ هرگز نتوانستند روح مالامال از تکاپو و حرکت فروغ را که در تمامی اشعارش نفوذ کرده بشناسند و بشناسانند.

و هنوز حق مطلب درباره او بیان نشده است. راست آن است که شاید مردان برای بررسی و تحلیل شعر و زندگی و هنر او٫ هرگز صلاحیت و خلوص کافی نیافتند.

سروده های فروغ آن قدر لطیف و زنانه و در عین حال  دور از تصورات ذهن یک مرد است که هیچ مردی را به آسانی به حریم تقدس راز و رمزهایش راه نمی دهد.

اما در عین حال که زنان برای شناخت فروغ از امکانات حسی و فکری و ذهنی بالاتری برخوردار بودند٫ اما هزاران افسوس که آنها به گونه ای درخور هنوز به این کار نپرداخته اند.

 

در این سالها هرگاه یاد فروغ و شعرش در ذهنم رخنه کرد٫و به یاد شاعر صداقت پیشه و سرشار از احساسی خالص از تمامی پاکی های شگفت آور افتادم؛جمله معروفی از استاد کریم امامی در ذهنم درخشید:

صدای فروغ با ماست٫ و صدای اوست که در جهان خواهد پیچید.

روحش قرین عشق و آرامش

 

+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |

همه چیز اگر کمی تیره می نماید...

                   باز روشن می شود زود

          تنها فراموش مکن این حقیقتی است:

                      بارانی باید، تا که رنگین کمانی برآید

و لیموهای ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهایی در زحمت

          تا که از ما، انسان هایی تواناتر بسازد.

خورشید دوباره خواهد درخشید، زود

                                  خواهی دید.

 

"کولین مک کارتی

+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |

خداوندا مرا وسيله ي صلح قرار ده.
آنجا كه كين است،بادا كه عشق آورم،
آنجا كه تقصير است،بادا كه بخشايش آورم،
آنجا كه تفرقه است،بادا كه يگانگي آورم،
آنجا كه خطاست،بادا كه راستي آورم،
آنجا كه شك است،بادا كه ايمان آورم
آنجا كه نوميدي است،بادا كه اميد آورم،
آنجا كه ظلمات است،بادا كه نور آورم،
آنجا كه غمناكي است،بادا كه شادماني آورم،
× × ×
خداوندا،بادا كه بيشتر؛
در پي تسلي دادن باشم تا تسلي يافتن
در پي فهميدن باشم تا فهميده شدن
در پي دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن
× × ×
چه با دادن است كه مي گيريم،
با فراموشي خويشتن است كه خويشتن را باز مي يابيم
با بخشودن است كه بخشايش به كف مي آوريم
با مردن است كه به زندگي بر انگيخته مي شويم.

پ.ن:((نيايش براي صلح)) فرانچسكوي قديس؛ كه در جلسه ي افتتاحيه ي سازمان ملل در سال 1945 خوانده شده است.
+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |


...کاش از پشت اين دريچه بسته
دست کم صدای کسی از کوچه می آمد
می آمد و می پرسيد:چرا دلت پر و دستت خالی و چراغ اتاقت خاموش است؟
و تو فقط نگاهش می کردی و
می نوشتی:
کاش دستی می آمد و این  ديوارهای خسته را هل می داد
می رفتند آن طرف این قفل کهنه و اصلآ رفتن.....که استخاره نداشت!
حالا هی قدم بزن قدم به قدم...
راستی حالا دلت برای دیدن یک نم نم باران
                                         چند چشمه، چند رود و چند دریا گریه دارد؟
حوصله کن
بلبل غمدیده بی باغ و آسمان؛
سرانجام، این کلید زنگ زده نیز
شبی به یاد می آورد 
                           که پشت اين قفل بدقول خسته هم،
                                                  دری هست    ديواری هست    
                                                                                         به خدا دريايی هست...
                                                                               
   "سید علی صالحی"
                                 
                                     
                                           آهنگ زیبای  بغض  با صدای گرم عصار
+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،
 براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.
طعم توفيق را مي چشاند.
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
 و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند .
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .
" تنها" بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم
.

+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |

فراز هایی از دعای امام حسین (ع) در روز" عرفه"

 

خداوندا بی نیازی  مناجات را بر جانم نثار وحقیقت را در دلم گمار

 واخلاص را در کردارم بنه وروشنی رابه دیده ام  وبینش

 را در دیده ام گذار و از اعضای تنم برخوردار کن.

معبودا! مرا به که واگذاری؟ به خویشاوندانی که از من گسلند

 یا بیگانه ای که بر من روی در هم کشد؟یا آنانکه مرا ناتوان خواهند؟

حال آنکه تو پروردگاری وصاحب اختیار هستی سوی تو

 شکایت آورم از بیکسی وغریبی وذلتم به نزد آنکه کارم را به او سپرده ای .

معبودا! خشم وغضبت را بر من چیره مساز که اگر تو بر من

 خشم نگیری از دیگران باکی ندارم

معبودا! من در توان گری ام فقیرم پس چگونه در فقرم فقیر نباشم؟

معبودا من در دانایی ام نادانم پس چگونه در نادانیی ام نادان نباشم؟

 

+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |

چقدر خط فاصله ست
میان ما
روی جاده ها                                                                     

زمان را جا می گذارم
و به ابتدای تو می رسم

باز می بینی
جاده را بسته اند
دارند خطوط فاصله را رنگ می کنند

+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |

عيسی مسيح :« هیچ کس چراغ را روشن نمی کند تا پنهانش سازد! بلکه آن را در جایی می آویزد که نورش بر هر که وارد اتاق می شود بتابد. چشم نیز چراغ وجود است .
چشم پاک همچون تابش آفتاب اعماق وجود انسان را روشن می کند .
اما چشم ناپاک و گناه آلود جلو تابش نور را می گیرد و انسان را غرق تاریکی می سازد .
پس هشیار باشید مبادا بجای نور تاریکی بر وجودتان حکفرما باشد !
اگر باطن شما نورانی بوده و هیچ نقطه تاریکی در آن نباشد آنگاه سراسر وجودتان درخشان خواهد بود گویی چراغی پر نور بر شما تابیده است. »

انجیل - لوقا - بخش11 - آیات 33 الی 3
+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |

انسان موجود خاصی است از پست ترین موجودات عالم خلق شده .

از خاک آفریده شده (خاک مظهر پستی است) ،

از گِل از حِمِاً مَسنون(گِل بوی ناک: لجن) ،

از صَلصال کَالفَخّار یعنی گل رسوبی خشک شده.

آدم از این آفریده شده از ماده ایکه میل به رسوب دارد ، مایل به ته نشین شدن؛ این لجن متعفن ته نشین شده ظرفِ روح خدا می شود.

بنابر این آدم مساویست با لجن به اضافه روح خدا.

روح خدا به چه معنا است؟

به معنای عالیترین و برترین ذات قابل تصور در همه وجود.

پس انسان ، هرمن ، هر فرد انسانی ، عبارت است از یک انتخاب یک تردید میان یک قطب لجنی و یک قطب روح خدایی.

فاصله یک بُعد انسان تا دیگر بعدش از منهای بی نهایت است تا به اضافه بی نهایت.

این فاصله عظیم مسیری است که انسان باید همواره طی کند.

انسان یک مهاجر دائمی است ، از لجن تا خداوند.

و کلام انٌا لله و اِنٌا اِلَیهِ راجِعون به این معناست که آدمی از منهای بی نهایت و پست ترین و پایین ترین وجود مادی باید صعود کند تا آخرین پله وجود ممکن در هستی.

و این فاصله که فاصله ای بی نهایت است و تکامل دائمی انسان را بیان می کند اسمش مذهب است و دین.

بنابر این رسالت و ماموریت سنگین انسان ، طی کردن این راه عظیم است از لجن تا خدا.

«دکتر علی شریعتی»

+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |

من می مانم..
تو اگر می روی
                  برو.
من تا آمدن آن آفتاب نیامده
                                   یا نمیدانم
آن نوری که می گویند
                       دلها را با خود خواهد برد
                                             صبر خواهم کرد...
هنوز حوصله ام
از  دربه دری معنای حیات سرنرفته است.
می خواهم بمانم
             تا ببینم
                  چگونه میشود
                      با دو دست پلیدی های دنیایی را 
                                               در تعجب یک معجزه خشکاند 
می خواهم بدانم چه رازی در صداقت پیامش نهفته دارد
که با صدای پایش بی درنگ 
                   تمام گلها
                      بی ریا
                               شکوفه خواهند کرد
و باغ دیگر
        منت هیچ بهاری را برای رسیدن نخواهد کشید
تو برو
من می مانم
           تا دستهایم را در آن
چشمه زلال که از آسمان می آید
                                فرو کنم شاید کمی خستگی ام در برود
من می مانم
تا بفهمم
چگونه می شود
که کلاغ تنها
         آخر قصه او را میبیند
و چرا داستانهای زمین
                          تا آمدن او
                                    همیشه یک چیزی کم دارند
می مانم
شاید فهمیدم
   چرا هر دانه ای که درقلبم می پاشم
                             ثمر نمی دهد
                                           گل نمیکند
می مانم شاید بدانم
                عیب آرزوهای من کجاست
                                  که هیچ وقت سبز نمی شوند
چرا هر چه
دستهایم را بالاتر می برم
      فریادهایم را بلندتر می کشم
            و قلبم را هر چه خالی تر میکنم
                               باز
                                 او نظری به من نمیکند                                                    

+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |

تو
   در کوچه های واهمه
                    با باد میگردی
در میان
   درختان کوچه ای که
                   شاخ و برگ ندارند

آنگاه از جذبه نگاهت
                 برگها تک به تک
                       به خاک می افتند
و میبنی
    که درختهای کوچه ام
                          ریشه ندارند

-آه رمزمه ای کهنه در جانم شعله میگیرد
که گفته بود مرا در جستجوی ریشه ای نباشم-

و من زیر درختان بی ریشه
                   همچو زن کوری
                         که با عصای خویش
                               عشق را از خود میراند
                                              بی ریشه نشسته ام

و تو همچنان
          در کوچه های واهمه با
                                     باد میگردی

                                      میان آینه های شکسته ی بی جیوه

تا ببینی ام
          با چشم هایی که بسته ام
                          تا هجوم عشق ویرانم نسازد

آنگاه
   که انعکاس
   فریادم را می شنوی
          در سکوت من و کوچه ام

که خواهمت گفت:
         بی واهمه از میان درختان گذر کن
                                          درختان کوچه ام
                                                                ریشه ندارند..

 

+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |

خبر امروزهمین بود:یکی خود را کشت
خبر این بود که یک عاشق مرد
خبر این بود که یک غنچه سرخ
ناگهان زرد شد از ریشه فسرد
دختری دیشب مرد....
***
کس ندانست بر او لحظه آخر چه گذشت
کس ندانست چه شد کز خیر این دنیا گذشت؟!
کس ندانست ونمی خواست بداند که چرا خود را کشت
همه کرد ند بر این حادثه پشت
وخبر در بین صدها خبرریزو درشت
در میان بازی مرگ سیاست پیشگان
گم شد و مرد.......
                                                                                                            یاسمن فطوره چی
.کسی در جایی گفته:بی تفاوت ها خطرناکترین نوع آدمها هستند..
+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |

حالا که آمده ای بیا

کمی بیشتر از همیشه بمان

کمی پیش تر از آن که  جا بمانیم    بیا

کنار تنهایی ام بنشین

عقربه ها را هم نرفته بگیر

                                 رها کن.

 

 

می ترسم از راه برسد پیش از آن که انتظار آمدنش را بکشم

کتابها نخوانده بمانند

شعرها نگفته بمانند

شعرهایی که همه برای دست های تو باید باشد

دست های تو          دست های تو

 

و حرفهایی که تمامی ندارند

روی دستم بمانند

دستی که بیهوده می شود و دیگر به درد نخواهد خورد

دست هایی که باطل خواهند شد

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |

روزی خواهمت گفت: نرو؛ دوستتت دارم!!!!!!!!!!!!!

 

شب ِ بی تو      سمج می شود

ماه دق  کرده نگاهم میکند

 سرد و سنگین می شود ساعت

و عقربه ها از "اکنون" جم نمی خورند

گم می شوم میان تردیدم

مرز دلتنگی هام برداشته می شود

نه سوز ِ"بنان" به دادم می رسد نه شعر حافظ

 

راستی ٫ حالا کجا نشستی ؟ چه می کنی؟

                                                     راستی٫ هنوز حافظ می خوانی؟

 

خاطره ها مرا جا می گذارند

و مرا دچار تو می کنند

 

پیش از تو از این شب ها بسیار رفته است از دست ِ من

کاری ساخته نبود٫ بی تای بی جانشین.

 

نمی شود که تو را٫ حتی کمی از تو را

                                                از دیروزم بردارم؛

 

بعد از تو؛

تقویم را برگ برگ می کنم

که حرف به حرف  تو را به تمامی نوشته باشم

واژه های تازه خلق کنم

و تازه بفهمم که چقدر

                         دوستت داشته ام..

افسوس که

با این واژه ها و ((عبارت است از))ها  نمی شود

 

حالا که رفته ای

می بینی

که حالا دوستت  را می نویسم تا برگ برگ مهر تو را باور کنم

سبز شوم؛

+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |

شرمنده ام!!!
به بلندای تمام عمرم
و همین فصول زمستانی عمرم
                                          شرمسارم...
راست می گویی
                      گفته بودم:
                                   دست بر دیوار دورِ آن سوی صداقت خواهم زد..
و تا هزاره شمردن
                       اطمینان تو چشم خواهم گذاشت...

راست میگویی
              گفته بودم:
                           غبار قدیمی تردیدت  را
                                                        از شیشه های شعر و خاطره پاک خواهم کرد..
گفته بودم:
             صدای گرم سکوت این خلوت را
                                                       با سرود و سماع روزمرگی ها بر هم نخواهم زد...

اما
  دلِ دل این دلِ درمانده 

                                   باز
                                        مرا مهمان سایه گاه ساکت سرد پشیمانی کرد...


هِی !
  همیشه همسفر حدود تنهایی ام
                  بگذار که این فصل زمستانی جوانی ام
                                                                      گزینه ای از بخشش های مکرر تو شود!

+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |

روزی استادی خردمند نزد خدا رفت و گفت: بزرگ و سرور من٫ مشکلی دارم؛ شاگردانم از من می پرسند چگونه میتوان بهشت را از جهنم تشخیص داد.از آنجا که من نه بهشت را میشناسم و نه جهنم را ٫ جوابی برای این پرسش آنها ندارم.آیا جوابی ساده برای درک آنها وجود دارد؟

پرودگار در پاسخ گفت:"بله ای بنده من٫ با من همراه شو."و خداوند استاد را به تالار بزرگی هدایت کرد؛در میان تالار آتشی برپا بود و روی آن دیگی پر از آشی لذیذ.بر سر دیگ افرادی با قاشقهای بلند در دستشان نشسته بودند.

اما آنها مریض و دردمند و گرسنه بودند٫استاد خردمند پرسید: چگونه چنین چیزی ممکن است؟ زمانی که با دقت نگریست ٫ دید قاشقها چنان بلندند که آدمها نمی توانند آن را به دهان ببرند.

استاد پرسید: من کجا هستم؟

-اینجا جهنم است دوست من!

و خداوند او را به تالار دیگری برد و باز همان صحنه : آتشی برپا بود و دیگی مملو سوپی خوشبو و انسانهایی که با قاشقهای بلندشان بر سر دیگ جمع بودند.اما آنها سیر٫تندرست و خوشحال بودند.

استاد پرسید: این چگونه است؟

و با دقت نگریست و دید که انسانها اینجا به یکدیگر غذا می دهند و خداوند تبسم کنان پرسید:"فهمیدی اینجا کجاست؟ اینجا بهشت است.

 

 

به خودمان و اطرافمان نگاه کنیم؛ به دستهایمان و به قاشقهایمان٫و به همتمان برای خوشبخت کردن  دیگران؛کاش همه ما اول از همه خود من یاد بگیریم و ایمان بیاوریم که خوشبختی و سعادت مندی تک تک ما به سعادت مندی
آن دیگری محتاج است....

گاهی آنچه که می بخشیم امید زندگی می شود برای آن که در انتظار اجابت از سوی پرودگار نشسته...و به همین سادگی ما می شویم رسولی از سوی خدا برای بنده دیگرش...

برای خوشبختی خودمان محتاج خوشبختی دیگرانیم..

کار سختی نیست می توان گاهی با لبخندی نوید استجابت آرزویی باشیم..

+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |

با اینکه میدانستم

باید بروم

باید بروی

با اینکه بهتر میدانستم

که به آینه ها نباید

دل بست...

با اینکه میدانستم

دل دادن و دل باختن

میوه ممنوع این باغ است...

اما می بینی که

باز دوباره

به آن حس نمناک

پشت چشمهایت

که به خاطرم تر نشدند

دل باخته ام...دل بسته ام..

باز دوباره گوش

به حکایت تکرار

رانده شدن

حوا از بهشت داده ام...

+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |

در ماه صفر سال 1267 هجری قمری به امیرکبیر اطلاع دادند که در شهر تهران چند بیمار مبتلا به آبله پیدا شده که معالجات آنها موثر واقع نشده و مرده اند.امیر از شنیدن این خبر بسیار نگران شد و فورا دستور داد در تمام شهر تهران و ولایات اطراف برنامه آبله کوبی اجرا شود تا بیماری گسترش نیابد و مردم نجات پیدا کنند..

چند روز بعد از آغاز آبله کوبی به امیر خبر دادند که مردم از شدت جهل و نادانی حاضر نیستند که واکسینه شوند و از بیماری مصون بمانند و در همان حال از شهر خبر رسید که تعداد دیگری از این مرض تلف شده اند..امیر کبیر دستور داد که هر کس حاضر نشود آبله بکوبد باید 5 تومان به عنوان جریمه به صندوق دولت بپردازد ٫ او تصور میکرد که با این فرمان همه مردم آبله میکوبند؛ اما شایعات دعانویس ها و جهالت مردم بیش از آن بود که مردم تسلیم شوند و در عرض یک ماه فقط 300 نفر آبله کوبیده بودند..

تا اینکه پاره دوز و کفاشی را که فرزندانشان را در اثر بیماری از دست داده بودند به نزد امیر آوردند؛

امیر کبیر خطاب به آنها گفت : ما برای نجات طفلهایتان آبله کوب فرستادیم!!شما چه کردید؟

آنها جواب دادند : به ما گفته بودند اگر بچه ها را آبله کوبی کنیم ٫ جن زده می شوند..

امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی..حال گذشته از اینکه فرزندانتان را از دست

داده اید باید 10 تومان هم جریمه بدهید!!

پیرمردان با التماس گفتند: باور کنید که هیچ نداریم..

امیر دست در جیب کرد و 10 تومان به آنها داد و گفت : حکم برنمیگردد٫ این پول را به صندوق دولت بپردازید.

بعد از رفتن آنها ناگهان امیر کبیر به شدت شروع به گریستن کرد؛به ایشان گفتند که گریستن برای دو بچه شیرخواره چقال و بقال در شان شما نیست..

امیر کبیر سر بر داشت و با خشم به آنها گفت: خاموش باشید٫ تا موقعی که ما سرپرستی این ملت را به عهده داریم مسئول مرگشان هم ما هستیم!!!!!!!!!!

اطرافیان گفتند: ولی اینان خود در اثر جهل خودشان گرفتار شده اند..

امیر با صدای رسا گفت:

مسئول جهلشان نیز ما هستیم!!

اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم؛دعانویسها و خرافه پرستان بساطشان را جمع میکنند و جهالت از یقه ایرانیان بالاخره می افتد!!!!

 

با خواندن این داستان به این فکر فرو رفتم که واقعا از میان این همه شعارهای رنگارنگ وزیبا که همه گیر هم شده راستی چه به درد این ملت خواهد خورد؟

با خودم می اندیشم در پایتخت نشستن و دم از دموکراسی از دست رفته زدن چه دردی از آن پیرمرد روستایی کرد یا بلوچ درمان خواهد کرد؟

در مملکتی که هنوز شاگردانش در کلاس درس طعمه آتش می شوند چه فرقی می کند که رییس جمهورش که باشد؟

این روزها می اندیشم که اگر درد و دین ملت و مملکت دارم باید چه طور ادا کنم؟

اینکه مردمم را به شعارهای زیبا دلخوش و امیدوار کنم و یا اینکه

بخوانم و بخوانم و بخوانم

تا کلماتی از جهلم بکاهم و کلمه ای  به دیگری بیاموزم ...حال که نمیتوانم  چراغی در خانه ای بیفروزم باید حداقل شمعی در ذهنی روشن کنم..

+ نوشته شده در ساعت توسط سحر گلکاری حق |

 خدایا!

ما را آنگونه مبین

                    که بر حسین بگرییم واما همچنان

                                                           چون یزید زندگی کنیم...

سخنانی از امام حسین:

-نياز مردم به شما به خاطر نعمت‌هايي است كه خدا به شما داده است. پس از آنها نگران و روگردان نباشيد
-از ستم كردن بر آن كسي كه جز خدا كسي را ندارد، دوري كنيد
.
-با گذشت‌ترين مردم كسي است كه در عين توانايي چشم پوشي كند

قومي خدا را به اميد پاداش نيايش مي‌كنند. اين عبادت بازرگانان است. گروهي از روي ترس، بندگي مي‌كنند. اين نوع بندگي مخصوص بردگان است. مردمي خدا را از باب سپاس نعمت‌‌هاي او ستايش مي‌كنند. اين روش آزادگان است

-هرگاه شنيدي شخصي به آبروي ديگران مي‌تازد، سعي كن تو را نشناسد

-از كاري كه بايد پس از آن پوزش بخواهي دوري كن. زيرا شخص مؤمن نه بد مي‌كند و نه