زنده اندیشان به زیبایی رسند - زبان دیگری جز شعر برای زدن حرفهایم بلد نیستم!!
زنده اندیشان به زیبایی رسند
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید وقتی عدم طعم تو را با اشک هایت می چشید من عاشق چسمت شدم نه عقل بود و نه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شداین عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان او نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی... افشین یدالهی